تاملی در چیستی جنبش سبز تغییر / مهدی عربشاهی (برگرفته از سایتhttp://www.mowjcamp.com/article/id/1764
یادداشتی از مهدی عربشاهی، دبیر تشکیلات دفتر تحکیم وحدت
در شرایطی که ایران 50 روز پرالتهاب را پشت سر گذاشته و تهران صحنه بزرگترین اعتراضات مردمی به فضای بسته سیاسی کشور و نتایج انتخابات ریاست جمهوری بوده است، دو سوال بیش از پیش رخ مینماید.
مردم عادی که سیاسی ترین وجه زندگی خویش را در 30 سال گذشته میگذرانند، از یکدیگر بیصبرانه میپرسند: "سرانجام چه خواهد شد؟" فعالان سیاسی و اجتماعی هم در گیرودار پاسخ به سوال همیشگی خود هستند: "چه باید کرد؟"
گروهی از فعالان که عمدتا ساکن خارج از کشور هستند، بر عبور سریع از موسوی و اندیشههای او تاکید میکنند تا خود پرچم رهبری مبارزات مردمی برای دموکراسی را به دست بگیرند. جمعی در جنبش زنان در جستجوی صف و هویت مستقل خود درون جنبشی بزرگتر هستند. گروهی همچنان در مرحله تجزیه و تحلیل شرایط جدید کشور به سر میبرند و به جمع بندی مشخصی نرسیدهاند.
در این میان میرحسین موسوی حلقه مشاوران خود را از دست داده و تنها مانده است. گروهی که صریحتر و شجاعتر بودند، در بازداشت یا زندگی مخفی به سر میبرند و گروهی هم که تنها به طمع قدرت او را همراهی کرده بودند، در هنگام هزینه دادن از گرد او پراکنده شدند. اینگونه موسوی همچنان بر یکسانی هویتی همه نیروهای حاضر در جنبش سبز حول گفتمان صدر انقلاب اسلامی تاکید میکند.
در این یادداشت تاملاتی پیرامون برخی از مهمترین مسایل "جنبش سبز تغییر" ارائه میشود.
مطالبات جنبش (گسترش یابد یا نه؟) : موسوی و کروبی تلاش میکنند تا مطالبات مردم در چارچوب قانون اساسی البته با خوانشی متفاوت از خوانش شورای نگهبان کنونی پیگیری شود. آنها اصلیترین مطالبه را اصلاح انحرافات پدید آمده در مسیر انقلاب اسلامی دانسته و بر ابطال انتخابات و برپایی انتخابات آزاد تاکید میکنند.
گروهی دیگر اصرار عجیبی دارند که سطح مطالبات را به سرعت بالا برده و هدف قرار دادن چیزی کمتر از تغییر نظام سیاسی و دگرگونی ریشهای مناسبات اجتماعی را بیارزش میدانند.
به نظر من با نگاهی به تجربیات تاریخی و نیز امکانات و توانمندیهای جنبش سبز در برابر حاکمیت، رشد سریع مطالبات در این مرحله چندان مفید ارزیابی نمیشود. فراموش نکنیم این ائتلاف خودجوش شبیه به راهپیمایی دسته بزرگی از پیر و جوان است که برای متلاشی نشدن جمع هم پیرها باید کمی پا تند کنند و هم جوانها کمی دندان بر جگر بگذارند.
رهبری جنبش (تغییر کند یا نه؟) : به گونهای نسبتا تصادفی، سیر حوادث قبل و بعد از انتخابات به سمتی رفت که بحران رهبری در میان نیروهای منتقد را تا حدودی حل کرد. در درجه اول موسوی و سپس کروبی با اقبال مردمی روبهرو شده و از خود پایمردی لازم را تا این لحظه نشان دادهاند تا تبدیل به نمادهای جنبش سبز تغییر شوند. با این حال این دو نباید تلاش کنند رهبری نمادین خود را به یک رهبری ایدئولوژیک گسترش دهند؛ چرا که بدنه جنبش گستردهتر از چتر فکری آنهاست.
از سوی دیگر ساختار افقی و برنامهریزی باز که با شبکه اطلاع رسانی مردمی و اینترنت کامل شده، در صورت تداوم استقامت روحی و روانی مردم، همچنان کارا خواهد بود و هرگونه تلاش برای ایجاد ساختار هرمی برای جنبش، با توجه به ملاحظات امنیتی، پیشاپیش شکست میخورد.
تکثر درونی جنبش (مطلوب است یا نه؟) : رنگین کمان هفت رنگی از نیروهای سیاسی و اجتماعی با محوریت رنگ سبز در اردوگاه این جنبش مسالمت آمیز برپا شده است. این هویتهای ناهمگون بر سر اشتراکاتی حداقلی به هماهنگی نسبی رسیدهاند، اما اختلافات عمیقی در نگرش، ایدئولوژی و پیشینه تاریخی آنها مشاهده میشود. از یکسو نیاز به تداوم این اتحاد برای پیروزی احساس میشود و از سوی دیگر این نگرانی هست که چشم بستن بر اختلافات سرنوشتی چون انقلاب بهمن 57 را سبب شود و یک گروه آنچنان فربه شود که دیگران را حذف کند.
به نظر میرسد بهترین راهکار، احترام به تکثر درونی جنبش و پرهیز از یکپارچهسازی هویتهای ناهمگون است. بدیهی است هویتهای گوناگون همراه شده در جنبش، ضمن آزادی در ابراز دیدگاههای خود، باید از تلاش برای ایجاد هژمونی بر جنبش خودداری کنند؛ چرا که نتیجهی آن اتلاف انرژی نیروهای جنبش و پراکندگی و دلسردی مردم خواهد بود.
روش و زمانبندی : مهمترین کانون پیروزیبخش این جنبش، اعتراضات مسالمت آمیز بوده، به گونهای که صدای مظلومیت مردم ایران پژواکی جهانی یافته است. تداوم این راه و پرهیز از انتقامجویی (که دور باطل خشونت را در پی دارد) تنها مسیر روشن پیش پای دموکراسیخواهان است.
با توجه به اینکه اعتراضات در این مرحله شکل فرسایشی پیدا کرده، فرجام نهایی این رقابت به سود گروهی رقم خواهد خورد که دیرتر صحنه را ترک کند. چشمانداز دموکراسی و حقوق بشر، نه مانند روزگار قبل از انتخابات در بلندمدت (بیش از 5 سال) و نه خوشباورانه در کوتاه مدت (2 تا 4 ماه) نمایان میشود.
و این پاسخ سوالی است که مردم از هم میپرسند: پیروزی با دموکراسیخواهان است، اما در میان مدت (6 ماه تا 2 سال آینده) و کمی صبر، مرهم پای خسته مردم ایران در این راه خواهد بود.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:21 توسط داود |
روز معلم شاد باد
|
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى
امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
|
امسال که دوباره تدى در
کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال های قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل"
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى
دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد."
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته
بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او
رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد."
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به "آموز زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با
هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما
همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از
دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در
مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از اين که به
من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم."
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم."
بد نيست بدانيد که
"تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:32 توسط داود |
شما هم می توانید(اهد’ عضو اهدا زندگی)
یکایک شما عزیزان می توانید در زندگی هزاران فردی که در لیست انتظار پیوند عضو قرار دارند، تفاوت ایجاد نمایید. ما سخت می کوشیم تا در این خصوص به قلب و ذهن عموم راه یابیم ولی
شما هم می توانید سهیم باشید.
مهمترین اقدامی که بمنظور ارتقاء فرهنگ اهداء عضو می توانید انجام دهید این است که در مورد اهمیت اهداء عضو و تأثیر آن بر زندگی افراد گیرنده عضو با عزیزان خود صحبت کنید و آنها را نیز به اهداء زندگی تشویق نمایید. اگر تا بحال کارت اهداء عضو پر نکرده اید، می توانید فرم رضایت از اهداء عضو پس از مرگ را در این سایت پرکرده و کارت اهداء عضو را دریافت نمایید.
راه های ساده بیشمار دیگری نیز وجود دارد تا ما را یاری نمایید:
· نادرست بودن برخی از باورهای عمومی رایج در جامعه را به اطلاع دیگران برسانید.
· دیگران را بری پر کردن فرم رضایت از اهداء عضو پس از مرگ و دریافت کارت اهداء عضو به پایگاه اطلاع رسانی ما ارجاع نمایید.
· بروشور های مربوط به اهداء عضو را برای دیگران نیز ارسال نمایید.
· با واحد فراهم آوری اعضاء پیوندی تماس بگیرید تا مشاورینی را جهت صحبت درخصوص اهداء عضو در گرد همایی های دوستانه تان ارسال نمایند.
· در همایشها و جشن های این واحد با هدف اشاعه فرهنگ اهداء عضو به عنوان داوطلب با ما همکاری نمایید.
· آدرس ما را www.iran-ehda.com در پایگاه اطلاع رسانی (website ) خود معرفی نمایید.
· بمنظور پیشبرد پروژه های آموزشی، ما را از کمک های نقدی خود بهره مند نمایید.
شما می توانید کمکهای نقدی خود را به شماره حساب 300700 بانک رفاه، شعبه دکتر مسیح دانشوری واریز نمایید و رسید آنرا همراه با مشخصات کامل خود، به دورنما (فکس) و یا آدرس پستی ما ارسال نمایید.
تهران - صندوق پستی 634-19575 - کد پستی 1955841452
دور نما: 9966 2010 (021)
جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفنهای 9966 2010 (021) - 9419 2010 (021) تماس حاصل فرمایید.
نحوه عضویت و دریافت کارت اهدا
|
فرم اهدا عضو به منظور عضویت در سایت ایران اهدا و دریافت کارت اهدای عضو می توانید فرم زیر را پر نمایید. پر کردن مواردی که همراه با علامت است الزامی است. به منظور دریافت راهنمایی برای پر کردن موارد می توانید ماوس را روی اشکال نگاه دارید. (تغييرزبان :F۱۲) |
| |
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:43 توسط داود |
قلب کوروش شکست (برگرفته از سایت http://ahura-zartosht.persianblog.ir)
کوروش....ای بزرگ.... دگر آسوده مخواب و دگر آسوده مباش....بیدار شو و
نظاره کن چگونه آرامگه تو از نظرها پنهان میشود!!!!
***********************************************
قلب کورش شکست و فرشته گریست
روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!
_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.
_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!
فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!
بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟
_در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
_اسلام
_چگونه آیینی است؟
_نیک است
وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند.
_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.
_همین؟!!!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد
خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق بانوان، زندان های سیاسی ...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:7 توسط داود |
گاتها، زمان و مکان زرتشت، کوچ آریاییها و جایگاه ایرانیان(برگرفته از سایتhttp://ahura-zartosht.persia
به نام دادار اورمزد فرَهمند اشو افزونى جهان اَستومَند
خْشْنَوُتْرَ اهورَهِ مزدا
با درود به دوستان و سپاس از مهر همه ی شما/ ناچارم بس فشرده نکات را بگویم: * زمان و مکان زرتشت نقش مهم و روشنگری در اینگونه مباحث دارد و نظر من با دلایلی که درکتاب پیامبرآریایی آورده ام ۶۰۰۰ سال پیش از هخامنشیان است.*گاتها درواقع بخشی از یسناست و ساماندهی آن بسیار دشوارست. شاید سرودهای مربوط به گشتاسپ را باید در پایان ان جای داد؟*در روم افزون بر نام میترا از سوشیانت نیز یاد شده و با نگرش به گاوکشی سوشیانت در رستاخیز، تندیسهای ایزد مهر در امپراتوری روم و استوره های مربوط به آن بیگمان ریشه در ایران دارند هرچند که به پاره ای رنگ ونگارهای بیگانه درآمده باشند. یادمان باشد که گاو نماد زمین و دشنه میترا نماد تیغ آفتاب است. در این باره به کتابم (آفرینش خدایان) نیز نگاه کنید.بیشتر اوقات پاسخ پرسشهای شما در کتاب پیامبرآریایی هست. آن را چندبار بخوانید. برای نمونه مسیح لقبی بود که کیومرس و موسا نیز داشتند. من نشانه های بسیار مهمی از میتراییسم را در موسویت یافته ام. با دیدگاه استاد بهروز نیز مخالفم که دین و شخص تاریخی(؟) مهر که هیچ سند روشنی از او نداریم از زمان اشکانیان هویدا شده است. احتمال میدهم که آن پیامبر همانا ارشک بزرگ (اسکندر ایرانی) بوده است که درباره اش اسناد تاریخی داریم. وی که شاهزاده ای از تبار اردشیر هخامنشی بود دوباره میتراییسم را در برابر مزداییسم برپا کرد.باز یادآورمیشوم که درگاتها از میترا نام برده شده است.(۴۶:۵)+(۵۳:۷). آیا مهریشت اوستا بوی مهر را نمیدهد؟ آن را باریک بینانه بررسی کنید.* کیش برهمن نیز نه آیین هندویی بلکه ایرانی بوده به ویژه که در خوزستان باستان با اصطلاح «ریشا» روبرو میشویم(= ریشی در وداها). همچنین استاد نوبخت، ابرام (ابراهیم) پیامبر ایرانی را همریشه با برهما میدانند. نخستین و کهنترین سرودهای ودایی در فلات ایران سروده شده اند. (مقدمه جلالی نایینی در گزیده های ریگ ودا). ای کاش حضوری و از نزدیک به اینگونه جستارها میپرداختیم و بحث را بازتر میکردیم./ برای همه ی شما آرزوی شادکامی دارم.
ازآنجاکه تعیین زمان زرتشت از اهمیت بسیار بسیار زیادی برخوردار است از همه ی دوستان خواهان یاری هستم تا به بررسی این جستار بپردازیم/ و اما درباره زمان ۸۵۰۰ ساله ی زرتشت باید بگویم که (۱)دستکم ده مورخ کهن به این تاریخ اشاره کرده اند آن هم به دو صورت: ۶۰۰۰ سال پیش از افلاتون و ۵۰۰۰ سال پیش از جنگ ترویا.(۲) درگاتها به ۳ طبقه اجتماعی اشاره شده و میدانیم که طبقه چهارم زودتر از هفتهزار سال پیش پدید نیامده اند. (۳) از نظر زبانشناسی وداها را بعد از گاتها (و نه کل اوستا) میدانند و کهنترین سرودهای ودایی را نیز به ۷۰۰۰ سال قبل رسانده اند. (۴) چند دانشمند اخترشناس نیز با محاسبات نجومی به تاریخهای ۸۰۰۰ تا ۹۰۰۰ ساله رسیده اند. (۵) یافته های ده هزارساله مانند جیرفت و غیره میتواند از تردیدهای ما بکاهد./ پیروز باشید
نخست به منابع خود اشاره میکنم هرچندکه در جای جای کتاب پیامبرآریایی ذکر شده است: تاریخ ۷۰۰۰ ساله نخستین وداها (مقدمه دکترجلالی نایینی بر ریگ ودا)، زمان ۸۵۰۰ ساله زرتشت (زمان زرتشت اثر پرفسور کاتراک+ تاریخ هشتهزارسال شعر ایرانی اثر دکتر همایونفرخ و...) / بهرام گرامی اشتباه بزرگ شما در این است که گمان میکنید روایات یونانیان درباره زمان کهن زرتشت نشانه دیرینگی تمدن خود آنها نیز هست در حالی که منظور من چنین نیست و یونانیان از برکت هخامنشیان از وحشیگری درآمدند. اشاره آنها به زمان زرتشت برگرفته از روایات ایرانیست. ۶۰۰۰ سال پیش از افلاتون تخمینی است زیرا سخن درباره هزاره هاست و نه سده ها. محاسبات پژوهشگران چنین است: ۸۶۰۰ ق . م (بهرام گور انکلسریا) ، ۶۳۱۲ ق .م (بهرام پاتاوالا) ، ۶۵۰۰ ق . م (اردشیر خبردار)، ۷۱۲۹ ق . م (سپنسر)، ۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰ ق. م (مری رستگاست) و... من در سراسر کتابم آدرسها را داده ام. بر اساس محاسبات نجومی تاریخ وداهای اولیه ۵۰۰۰ سال ق . م (ژاکوبی) و ۶۰۰۰ ق .م (تیلاک) دانسته شده اند. بلوم فیلد نیز احتمال میداد که وداها از ۴۵۰۰ ق . م کهنتر باشد. باهایکوکا نگارش تیریشت را پس از زرتشت و حدود ۵۳۰۰ ق.م برآورد کرده است.// درباره تاریخ تمدن در ایران: یافته های باستانشناسی در سراسر این فلات تمدنهایی بالای پنجهزار سال به دست آورده اند و ثابت شده که این تمدنها باهم در ارتباط بوده اند. طبق متون پهلوی زادگاه زرتشت در شهر ری بوده و میتوانید با مطالعه تحقیقات باستانشناسی از قدمت ۸۰۰۰ساله این شهر آگاه شوید. (مجله باستان شناسی و تاریخ، ش ۲۱،مقاله اسفندیاری)منظور من این است که اگرچه زمانی تردید در تاریخ ۶۰۰ ق. م (تاریخ سنتی) غیرممکن بود اما امروزه ما به آسانی زمان زرتشت را عقبتر برده ایم.چرا؟ چون یافته های تازه باستانشناسی ذهنیت ما را روشنتر کرده و همانگونه که شما گفته ای تمدن ها دیر و زود دارند و تمدنهای ایرانی زودتر از دیگر نقاط دنیا بالیده اند.مری رستگاست میگوید تاریخ تمدن زودتر از آنچه که قبلن گفته میشده آغاز شده و بنابراین ۸۰۰۰ سال پیش دیگر عصر حجر نبوده. (کتاب: دیدی نو از دینی کهن را بخوانید)// ازکتاب دیگری به نام: تاریخ هفتهزار ساله فلزکاری نیز به آغاز پیدایش طبقه چهارم پی میبریم.// یافته های <شلیمان> حکایت از تمدن ترویا دارد. هرودوت نیز مینویسد که مورخان ایرانی از نبرد ترویا سخن رانده بودند زیرا یک سوی این جنگ، یکی از قومهای ایرانی بود. یونانیان نبرد ترویا را حدود هزار سال قبل از هخامنشیان میدانستند. // به هر روی، من کوشیده ام با پرهیز از نگرش یک بعدی و با توجه به زبانشناسی (تقدم گاتها بر وداها)، باستانشناسی (تمدنهای ۸۰۰۰ ساله در ایران)، استوره شناسی (همزمانی زرتشت با ضحاک و فریدون به روایت دینکرد: شکستن بتهای ضحاک + پناهندگی دو تن از دشمنان فریدون به نزد فرشوشتر پدرزن زرتشت)، محاسبات نجومی و خود گاتها به اثبات تاریخ هشتهزارساله زرتشت بپردازم. میدانم کاریست دشوار که باید پیاپی در جستجوی مدارک و اسناد بیشتری بود.// اما از همه ی اینها گذشته ، به راستی تاریخ کنونی برپایه کدامین روایات و مدارک به کار میرود؟!!
مورخان کهن مانند سویداس به دو زرتشت اشاره داشته اند و تنی چند از محقان معاصر نیز تعدد زرتشتها را پذیرفته اند. (بنگرید به: زرتشت و جهان غرب + تاریخ مطالعات دینهای ایرانی)بر این باورم که در ۶۰۰ ق.م زرتشتی ظهور کرده که او را به نام زرتشت منجم میشناسند./همزمانی زرتشت با فریدون نظریه نیست و همانگونه که آورده ام در کتاب دینکرد ذکر شده است. در متون اوستایی و پهلوی فهرستهایی به چشم میخورد که زرتشت حداکثر پس از کرشاسپ و بنابراین بسیار پیش از گشتاسپ جای دارد./ میپذیرم که واژه ی تمدن را دقیق به کار نبرده ام اما میخواستم قدمت شهرکهای روستایی را نشان دهم و اینکه زمان کهن زرتشت دیگر نباید عجیب به نظر برسد.بهرام جان استاد بهروز خودشان به پیشینه ده هزار ساله <مرو> یا <انو> اشاره کرده اند ولی نمیتوانیم انکار کنیم که محاسبات ایشان درباره تاریخ ۳۷۴۵ ساله بر مبنای هیچ روایت تاریخی و سند باستانشناسی نیست. پیشنهاد میکنم شما به بررسی تمدنها و سلسله های همزمان با تاریخ پیشنهادی استاد بهروز بپردازید تا شاید سرنخی به دست آوریم. من هیچ تعصبی ندارم و از همه ی محققان چه بزرگتر و چه کوچکتر همیشه می آموزم.حتا اگر دیدگاهم نادرست باشد آیا روش کار و پژوهش من که میکوشم از هر حوزه و زاویه ای به موضوع نگاه کنم، درخور ارزش نیست؟ آیا برای شما هیچیک از تحقیقات دیگران و هیچ مدرکی اهمیت ندارد؟/ تردیدی نیست که یونانیان منابع خود را از ایرانیان داشته اند. پاره ای از آنها به ایران سفر کرده بودند و میدانیم که در آکادمی افلاتون فیلسوفان و اندیشمندان برجسته ایرانی حضور داشته و مرتبط بوده اند. (پانوسی: تاثیر جهانبینی ایرانی بر افلاتون)/ فرض کنیم آریاها از جایی دیگر (که هنوز آشکار نیست کجا؟!!) به ایران مهاجرت کرده اند. آیا نمیتوان این مهاجرت را حدود ده هزار سال پیش دانست؟ تا کی به تحقیقات کهنه استناد کنیم؟ آیا کتابهایی را که نام برده ام همه را خوانده اید؟ آیا میدانید محمد مقدم شاگرد استاد بهروز میگوید: آریاها از ایران مهاجرت کرده اند نه به ایران./ اگر خاستگاه آریاها را در آسیای میانه هم بدانیم خواه ناخواه بخشی از فلات ایران به شمار میرود. نشانه هایی چون چلیپای شکسته و سبکهای کوزه گری و نیز سخن پرفسور پوپ که از تاریخ هنر یکپارچه ی هفتهزارساله در ایران سخن میگوید ما را باید به اندیشه وادارد.در روایات کهن آمده که زرتشت الفبای خاصی اختراع کرده است. اگر زمان ۸۵۰۰ ساله را بپذیریم این خط هیروگلیف میتواند باشد وگرنه همان خط دین دبیره اصل است. در اوستا از زرتشت به عنوان نخستین کشاورز یاد شده. آیا به این معنی نیست که زرتشت در آغاز عصر کشاورزی میزیسته؟ برعکس آنچه شما پنداشته اید من به مدارک ایرانی تکیه داشته ام و در کتار آنها از روایات یونانی هم یادکرده ام./ یکی از کلیدهای مهم ،تعیین محل ایران ویج (خاستگاه آریاها و یا تمدن اوستایی)است. من در ابتدا آن را در خوارزم میدانستم اما همانگونه که در کتاب <ایران بزرگ> آورده ام و در این پیامگاه (کامنت) توانایی بازگویی را ندارم تردیدی برایم نمانده که ایران ویج همان منطقه اران و ایرون (به قول استی های قفقاز) و دائیتی کم عمق همان ارس میباشد./ برای چندمین بار به نقل از محققان باید بگویم که سنسکریت زاده ی هند نیست و خواهرکوچک زبان اوستایی به شمار میرود. حتا گاهی آن را به عنوان گویشی منشعب از زبان گاتها (اوستایی) به شمار آورده اند. (جلالی نایینی) بر این باورم پیش از چنین بحثهایی نخست باید نکاتی اساسی روشن شود:
۱. خاستگاه آریاها
۲. مکان ایرانویج
۳. زمان بندی پیدایش طبقات به ویژه طبقه چهارم
۴. تاریخ اختراع خط
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:4 توسط داود |
آتشکده آذرگشنسب (تخت سلیمان)

مجموعه آثار باستانی تخت سلیمان در 42 کیلومتری شمال شرقی شهرستان تکاب در استان آذربایجان غربی قرار دارد. آثار باستانی این مجموعه و دریاچه جوشان آن، روی صفحهای سنگی و طبیعی قرار گرفته که از رسوبات آب دریاچه به وجود آمده است. قدمت این منطقه از لحاظ سکونتگاه انسانی به 3 هزار سال پیش باز می گردد؛ و یکی از مهمترین آثار تاریخی کشور است که به عنوان چهارمین اثر ایران در میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است.
این مجموعه چه به لحاظ وجود آثار باستان شناختی و چه به لحاظ ارتباط با مدارک مکتوب تاریخی و اسطورهای در شمال و غرب ایران کاملا منحصر به فرد است. هم اینک در این مجموعه آثاری از اوایل دوره ساسانی تا دوره ایلخانان مغول شناسایی شده، لیکن از آنجایی که تاریخ نظری این مجموعه به دوره هخامنشی و اشکانی می رسد، بی تردید در صورت ادامه حفاری، آثار مهمی از دوره های پیش از ساسانی در این محل کشف خواهد شد.

آثار به جای مانده بر روی تخت سلیمان
بخش طبیعی مجموعه تخت سلیمان متشکل از یک کوه آهکی است که در قله آن، چشمه بسیار بزرگی (با دریاچه ای به قطر حدود 100 متر) وجود دارد. این کوه در طول هزاران سال در اثر رسوبات آهکی موجود در آب چشمه فوق شکل گرفته است. هم اینک در اطراف کوه تخت سلیمان چندین تپه کوچک از این نوع، در اطراف چشمه های آهکی در حال شکل گیری است. کوه بلند زندان سلیمان نیز یکی از همین کوه های رسوبی است که در پنج کیلومتری تخت سلیمان هزاران سال پیش شکل گرفته است (البته در حال حاضر چشمه به وجود آورنده این کوه و دریاچه آن خشک شده). بنابراین روند شکل گیری کوه های رسوبی در منطقه تخت سلیمان امری طبیعی و مربوط به شکل خاص زمین و نوع املاح موجود در آب چشمه های منطقه است.

دریاچه تخت سلیمان
چشمه تخت سلیمان هزاران سال پیش شروع به جوشیدن کرده و به تدریج بر اثر لعاب حاصل از ترکیبات موجود در آب، لبه بیرونی چشمه رسوب بسته و بالا آمده است. این روند هزاران سال ادامه یافته و باعث شده که آب چشمه گلدانی در پیرامون خود بسازد به نحوی که هم اینک ارتفاع تپه حاصل از روند فوق و همچنین عمق دریاچه ناشی از جوشش آب چشمه به حدود 62 متر می رسد. با توجه به این که ارتفاع رسوب دور دریاچه از دوره ساسانی تاکنون، یعنی در طول 1400 سال گذشته حدود 12 متر افزایش یافته، می توان گفت: به ارتفاع گلدان دریاچه تقریبا در هر سال کمی کمتر از 9 میلیمتر افزوده شده است.

برخی آثار به جای مانده بر روی تخت سلیمان
این واقعیت که ارتفاع مجموعه تخت سلیمان از خط القعر محیطی که در آن قرار دارد 62متر یعنی برابر عمق دریاچه است، ثابت می کند که کف دریاچه به وسیله املاح آهکی رسوب گذاری نشده و در طول سال های شکل گیری آن ثابت بوده است. بنابراین در صورتی که اشیایی در طول تاریخ به داخل دریاچه پرت شده باشد، در داخل گل و لای کف دریاچه مدفون نشده و از طریق غواصی قابل کشف هستند. لبه بالایی دریاچه، دارای پیشرفتگی نازکی در داخل آب است، اما باقی دیواره دریاچه کاملا عمودی است. از این بابت مشخص است که در ادوار مختلف، لبه اضافی دریاچه به تدریج شکل گرفته، بزرگ و بزرگتر شده و به همین دلیل شکسته و به داخل دریاچه افتاده است. بنابراین عمق ناحیه داخلی دریاچه همان 62متر اولیه باقی مانده، لیکن نواحی حاشیه ای کف آن شیب پیدا کرده است. ارتفاع این شیب بین 46 تا 49 متر است. از دیگر سو اگر بدیهی بدانیم که ریختن اشیاء تاریخی در داخل دریاچه از ساحل آن رخ داده باشد، این اشیاء می بایست در حاشیه محیط دایره کف دریاچه افتاده باشند. بنابراین به نظر می رسد که کشف، منوط به لایروبی بخش حاشیه ای کف دریاچه و برداشت مثلثی از خاک به ارتفاع حدود ده الی پانزده متر است. این لایروبی می بایست تا عمق 62متری ادامه یابد؛ به شکلی که کف حاشیه دریاچه همسطح مناطق مرکزی آن شود.

برخی دیگر از آثار به جای مانده
اولین گزارش مربوط به انداختن اشیاء قیمتی در دریاچه، به دوران کورش کبیر پادشاه هخامنشی باز می گردد. طبق این گزارش در سال 547 قبل از میلاد، کورش پس از اینکه بر کروسوس پادشاه لیدیه پیروز شد، شاه شکست خورده را به ایران آورد و در مکانی بهنام "بارن"، نزدیک همدان اقامت داد و خزانه اشیاء قیمتی او را به عنوان نذر در آب دریاچه مقدس انداخت.
کروسوس، پادشاه لیدی، در تاریخ جهان به ثروتمند بودن معروف است. او اولین پادشاهی است که به ضرب سکه پرداخت. ثروت او به اندازه ای بود که هنوز هم اروپاییان اشخاص بسیار پولدار را به کروسوس تشبیه می کنند. بنابراین این درصورتی که افسانه نذر کورش کبیر واقعیت داشته باشد، با توجه به اینکه در هیچ دوره ای از تاریخ امکان دسترسی به عمق این دریاچه وجود نداشته، می توان امیدوار بود که این گنج پیدا شود.
در دوره اشکانی نیز چندین گزارش از جنگ های بین امپراتوری روم و پادشاهی اشکانی گزارش شده است. بر طبق یکی از این گزارشات، داستان تاریخی "کلئوپاترا" و "آنتونی" که در تاریخ روم، مصر و جهان معروف است. سردار رومی "آنتونیو"، در سال 36 قبل از میلاد به محاصره قلعه "گنزک" پرداخت. در جریان این محاصرات نگهبانان آتشکده مقدس هر زمان که احساس می کردند امکان سقوط قلعه وجود دارد، اشیاء قیمتی موجود در آتشکده و معبد ناهید را به داخل دریاچه می انداختند. بنابراین می توان امیدوار بود که مقدار زیادی از نذورات دوره اشکانی در کف دریاچه موجود باشد.
در دوره ساسانی نیز دست کم، یک بار قلعه تخت سلیمان به وسیله نیروهای روم شرقی به اشغال درآمده است. بر طبق این گزارش در جریان جنگ های خسروپرویز با "هراکلیوس"، پادشاه روم، این قلعه به تصرف نیروهای رومی درمی آید (624میلادی). گمان می رود که موبدان آتشکده پیش از تصرف قلعه به وسیله نیروهای متخاصم، نذورات و گنج های موجود در آن را به داخل آب انداخته باشند. در این صورت مقادیر زیادی اشیاء قیمتی دوره ساسانی نیز در کف دریاچه قابل اکتشاف است.
در جریان جنگ های صدر اسلام و تصرف ایران به وسیله اعراب نیز، قلعه به محاصره نیروهای خلیفه دوم درمی آید. بعید نیست که در این زمان هم گنج ها هایی نیز به قعر دریاچه ریخته شده باشند. از نگاه موبدان زرتشتی این دریاچه متعلق به ناهید (آناهیتا) الهه آبها؛ بوده، بنابراین ریختن اشیاء نذری به داخل آن اصولا به منظور حفظ این اشیاء به وسیله صاحب آن تلقی می شده و جایز و مباح بوده است.
در دوره ساسانی بویژه در زمان خسرو انوشیروان (579-531 میلادی) و خسرو پرویز، توجه خاصی به عمران و آبادانی این محوطه معطوف گردیده، و به عنوان یکی از معابد بسیار با اهمیت تلقی شده است. آتشکده آذر گشنسب در متون قدیم دارای اسامی متعددی است از جمله به زبان پهلوی؛ گنزک (GANZAK) یا گنجه نامیده می شده، رومیان آنرا گزکا (GAZKA) و اعراب شیز (SHIZ) می گفته اند. در زمان ایلخانان نیز به آن "ستوریق" گفته شده است.
"تخت سلیمان" از اسامی متاخر مجموعه می باشد که عامه مردم به علت عدم اطلاع از عملکرد اصلی و زمان ساخت آن، با توجه به احادیث و روایت مذهبی در مورد اقتدار حضرت سلیمان، این امکان را بدان منسوب داشته و به همین جهت محل یاد شده حالت مقدس پیدا کرده و مردم خود را موظف به حفاظت و مراقبت از این محل می دانستند.
بعد از زوال حکومت ساسانی و پذیرش دین اسلام توسط ایرانیان، این مجموعه عظیم که در جنگ های ایران و روم در زمان خسرو پرویز به شدت آسیب دیده بود، دیگر رمق تجدید حیات نیافت، اما تا قرن 4 ه. ق. تعداد اندکی از معتقدان آئین زرتشت در این محل اسکان داشته و آتشکده نیز در مقیاس کوچکتری مورد استفاده بوده، در زمان حکومت آباقاخان مغول با انجام تعمیرات وسیع و چشمگیر و احداث بناهای جدید، از این مکان مدتی به عنوان پایتخت تابستانی و تفرجگاه استفاده می شود. بعدها محل مذکور توسط عامه مردم به صورت شهرکی کم اهمیت با مشاغل متنوع تا قرن 11 ه. ق. ادامه حیات می دهد.
اگرچه گزارش هایی دال بر استفاده از این قلعه در دوره خلفای عباسی در دست است، لیکن تخت سلیمان در این زمان از اهمیت زیادی برخوردار نبوده. بعدها در دوره پادشاهی ایلخانان مغول در زمان "باقاخان"، دومین پادشاه این سلسله و برادرزاده هلاکوخان (680تا 663 ه. ق.)، قصر و عمارتی در کنار این دریاچه بنا گردید. خوشبختانه امرای مغول آثار ساسانی را تخریب نکردند و ساختمان های خود را در کنار و یا بر روی این آثار بنا نمودند. از همین رو در حال حاضر بخشی از آثار دوره ساسانی در زیر آثار دوره ایلخانی مدفون است. وجود یا عدم وجود چنین آثاری را می توان با حفر گمانه های آزمایشی معلوم کرد. باید توجه داشت که عمق این گمانه ها دسته کم می بایست 12 متر از سطح دریاچه باشد.
با توجه به مجموعه موارد فوق بی تردید کاوش در دریاچه تخت سلیمان بسیار بااهمیت است و می بایست به عنوان یک اقدام ملی در دستور کار سازمان های مربوط و به خصوص میراث فرهنگی قرار گیرد. در بیان ارزش سرمایه گذاری در حفریات تخت سلیمان همین بس که اولین سرمایه گذاری انجام شده در این مورد به وسیله بانک ((بورگهارت و بروکلشن – Burghard Brokelschen)) دورتموند آلمان انجام شده و کاملا جنبه اقتصادی داشته است. در حال حاضر مهم ترین مشکلی که در جهت انجام این مهم وجود دارد عمق زیاد دریاچه است که غواصی در آن را غیرممکن می کند. در تلاش هایی که به وسیله هیات های کاوش اروپایی انجام شد هیچ غواصی نتوانست در عمق بیش از 32متر غور کند و غواصی در عمق 62متری دریاچه عملا غیرممکن می نماید. چرا که فشار آب داخل آن بسیار زیاد و همچنین آب دارای املاح غلیظ و سنگین است.
به نظر می رسد که بهترین روش برای کاوش در قعر دریاچه تخلیه موقت آب آن باشد. این کار از دو طریق ممکن است: اول اینکه به وسیله پمپ های شناور قوی با دبی بیشتر از فوران چشمه به تخلیه آن بپردازند. طبق برآورد انجام شده در هر ثانیه حدود 100 لیتر آب از چشمه کف دریاچه فوران می کند (راهنمای تختسلیمان، ص.12). دیگر اینکه به وسیله حفر تونلی افقی از حاشیه تپه تخت سلیمان آب دریاچه را تخلیه و پس از انجام عملیات کاوش تونل را ببندند تا دوباره آب به سرمنزل خود بازگردد. به نظر میرسد راه حل دوم ساده و عملی باشد. طول این تونل با توجه به نقشه توپوگرافی منطقه می بایست حدود 200 متر در نظر گرفته شود. راه حل سوم تلفیق دو راه حل فوق است، یعنی استفاده از تونل افقی و پمپ های شناور در یک زمان، به این ترتیب می توان با هزینه و زمان کمتری به نتیجه رسید. در ضمن پیشنهاد می شود که با استفاده از زیردریایی های اکتشافی کوچک (یکنفره) پیش از شروع عملیات کاوش، کف دریاچه به دقت مورد بازبینی و نقشه برداری قرار گیرد. استفاده از دوربین های زیرآبی دارای پروژکتور و کنترل از راه دور نیز برای انجام این مقصود مفید خواهد بود. هزینه این عملیات نیز چندان زیاد به نظر نمی رسد، کافی است که امتیاز تهیه گزارش به موسسات تحقیقات بین المللی جغرافیا (مانند نشریه نشنال جغرافی) داده شود تا ایشان نسبت به اعزام هیات اکتشافی و دوربین و زیردریایی اقدام کنند. پیش از این نیز هیات کاوش آلمانی از دوربین تلویزیونی و همچنین چنگک برای درآوردن اشیاء باستانی از زیر آب دریاچه استفاده کرده اند، اما در گزارش هیات درباره موفقیت یا عدم موفقیت این کار حرفی زده نشده است. چه بسا که نخواسته اند ایرانیان از نتیجه کاوش کف دریاچه باخبر شوند. در جریان این کاوش، سطح کف دریاچه دارای ناهمواری زیادی گزارش شده است. از آنجایی که کف دریاچه زندان سلیمان کاملا مسطح است به نظر می رسد که ناهمواری گزارش شده مربوط به آثار تاریخی بیشماری باشد که در کف دریاچه افتاده است. هیات آلمانی تلاش کرد که به وسیله چنگک به درآوردن آثار از کف دریاچه اقدام نماید اما دو عدد از چنگک ها شکست و ظاهرا موفقیتی کسب نشد!
خلاصه اینکه مجموعه تاریخی تخت سلیمان از نظر وجود آثار باستانی با دارابودن آثار چندین دوره تمدنی کاملا غنی است و از نظر اسطوره شناسی نیز سرشار از مطالب جذابی است که نظر هر صاحبذوقی را به خود جلب می کند. تاریخ این مجموعه نیز با تاریخ ایرانیان، ایتالیایی ها، یهود، مسیحیان و مغول ارتباط تنگاتنگی دارد. از دید اقتصادی نیز چه به لحاظ جلب گردشگر از سراسر جهان و چه به لحاظ وجود گنج هایی که در کف دریاچه مدفون است، کاوش در تخت سلیمان کاملا مقرون به صرفه به نظر می رسد. اگرچه در حال حاضر سازمان میراث فرهنگی در حال کاوش در منطقه است اما حجم این عملیات به قدری کم است که به قولی 300 سال طول خواهد کشید …!
برای دیدن این اثر تاریخی می توان از دو مسیر مختلف استفاده کرد. مسیر زنجان و مسیر تکاب. در صورتی که تنها قصد دیدن این اثر را دارید بهتر است از مسیر تکاب استفاده کنید. جاده های مناسب و هموارتر آن کمک زیادی به آسایش شما می کند. مخصوصا اگر ماشین شخصی نداشته باشید، مسیر تکاب قطعا برای شما ارزانتر خواهد بود. تا تکاب می توان با اتوبوس طی طریق کرد و بعد از آن مسیر کوتاه 42 کیلومتری باقی مانده را می توان با کرایه اتومبیل طی کرد. علاوه بر این؛ مسیر زنجان-دَندی-تخت سلیمان، مسیری کوهستانی و پر فراز و نشیب (البته آسفالت) است و ممکن است کمی خسته کننده باشد. تخت سلیمان در منطقه ای کوهستانی و به طبع، سردسیر قرار گرفته و با شروع فصل پاییز سرمای زیادی بر این منطقه حاکم می شود و ممکن است لذت دیدن عجایب منطقه را کمتر کند.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:3 توسط داود |
بابک خرمدین و آذین دلاورانی از آذربایجان (برگرفته از سایت http://ahura-zartosht.persianblog.ir)
خَرَّم در زبان پارسی هر چیزی است که خوشی و شادی و لذت را برای انسان فراهم آورَد. اینکه بهار و باغ و بوستان را خُرَّم گوئیم به این دلیل است که مایهی شادی و نشاطاند. واژه دین از دَینه اوستایی می باشد که به معنی وجدان انسان معروف است . خُرَّمدین، و بصورت امروزینش دینِ خُرَّم بمعنای دینی است که در کنار انسان ساز بودنش مایهی شادی و خوشی مردمان شود . تعریف دین به این مفهوم در جایجای گاتای زرتشت آمده است، مؤلف کتاب البدء والتاریخ درباره پیروان زرتشت میگویند: هرچه انسان خرمی بیشتری بطلبد اندوه اهریمن بیشتر میشود و اهریمن بیشتر درصدد جنگیدن با انسان برمیآید ؛ و در تعریف عقاید خرمدینان مینویسد که آنها هرچه باعث شادی و لذت باشد و طبیعت انسان به آن علاقه داشته باشد و زیانی به کسی نرساند را مباح میدانند . نهضت حق طلبانه خرم دینان را می توان نهضتی بزرگ در تاریخ ایران دانست . زیرا روحیه ملی و ضد بیگانه را در ایران زمین گسترش داد .
معنی واژه بابک در واژه نامه پهلوی - اوستایی استاد بهرام فره وشی از پاپک گرفته شده است که پدر عزیز و کوچک معنی می دهد . یکی از بزرگان سرزمین ایران از نیای ساسان نیز بوده است . متاسفانه عده ای از پانترکهای بی سواد دست به جعل نام این بزرگ مرد ایران زده اند و در سایتهای خود از او به عنوان قهرمان ترکان نام می بردند و او را از ترکستان و مغولستان که سرزمین ترکها می باشد خوانده اند . ولی خوشبختانه نام و معنی وی صددرصد ایرانی است و این حرکات فقط کوته فکری – عدم آگاهی و تفکری متحجرانه از آنها را برای ما نمایان می سازد . پاپک خرمدین از سرزمین آریایی مادهای آذربایجان کجا و بای بک ساختگی عده بچه تجزیه طلب از نوادگان وحشی چنگیز خان مغول کجا ؟!؟!؟
بابک از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود، گویا مسلمانش کرده بودند و نام عربیش حسن بود. جنبشی که بابک در ایران آغاز کرد و رسما نام جنبش خرمدینان برخود داشت، یک ایدئولوژی مشخصی را مطرح میکرد که هدفش براندازی نهائی سلطهی عرب - برقراری مساوات انسانی در ایران - تأمین خوشیی برای همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود. ابن حزم مینویسد که ایرانیان ازنظر وسعت ممالک و فزونی نیرو برهمهی ملتها برتری داشتند، به همین جهت لقبِ آزادگان را ممالک دیگر برای ایرانیان برگزیدند . چون دولت باشکوه و سترگ ساسانی بر اثر نبردهای طولانی با امپراتوری روم و هجوم تازیان جنگجو برافتاد و عرب که نزد آنها دونپایهترین قوم جهان بود برآنها مسلط گردید این امر بر ملت ایران گران آمد و خود را با مصیبتی تحملنشدنی روبرو یافتند، و برآن شدند که با راههای مختلف به جنگ با اعراب برخیزند. ازجمله رهبران آزادی بخش و ملی ایران میتوان سنباد، مقنع، استادسیس، بابک و دیگران را نام برد . دولت ساسانی که نیز که در سالهای پایانی عمرش به سر می برد بدون شک اگر با حمله اعراب روبرو نمی گشت با قیامهایی ملی همچون زمان پارتیان تغییر سلسله می دادند و حکومتی قوی تر و جدید به صورتی کاملا ایرانی روی کار می آمد همانگونه که پارتیان بر ضد سلوکیان یونانی در ایران قیام کردند و دست بیگانگان را از این سرزمین برچیدند و سلسله قدرتمند شاهنشاهی پارتی را برقرار نمودند
نام خرمدین که به پاخاستگانِ ایرانی برای این جنبش برگزیده بودهاند به روشنی نشان میدهد که این یک جنبش مزدکی بوده و همهی شعارها و برنامههای مساواتطلبانه و ضد بهرهکشی مزدک را دنبال میکرده است. خود مزدک در تاریخ دینی که ادعای پیامبری آن را می کرد از زرتشت گرفته بود و با تغییراتی می خواست آن را به روز کند ولی چون در برابر دین بهی که دارای پایه های بسیار کهن بود قدرتی نداشت نتوانست گسترش یابد . ابن حزم تصریح میکند که خرمدینانِ پیرو بابک یک فرقهی مزدکی بودند . اساس تعالیم مزدک برآن بود که مردم باید هم دراین دنیا و هم دردنیای دیگر به سعادت و شادمانی دست یابند؛ یعنی هم دراین دنیا با کسب وکار وکشاورزی و صنعتْ برای خودشان بهشت بسازند، و هم با انجام کارهای نیکو و خودداری از کارهای بد رضایت خدا را حاصل کنند تا درآخرت به بهشت بروند. نیک در تعالیم مزدک عبارت بود ازگفتار وکرداری که به خود یا دیگری منفعتی برساند و سعادتی فراهم آورَد؛ و بد عبارت بود ازگفتار یا کرداری که به خود یا دیگران آسیب و گزند وارد آورد یا سبب محرومیت شود. ابنالندیم در وصف یکی از ایرانیانِ مزدکی مقیم بغداد به نام خسرو ارزومگان که ویرا پیرو مذهبی شبیه مذهب خرمدینان نامیده، مینویسد که به پیروانش دستور میداد بهترین لباسها بپوشند، و خودش نیز بهترین لباسها میپوشید و به آن افتخار میکرد .
مرکز فعالیت بابک در آذربایجان بود ولی نهضتش در تمامی شهرهای ایران مشغول به فعالیت بود . جماعات بزرگی از عربها پس از یورش سپاه اسلام در شهرها و روستاهایش آذرآبادگان اقامت گرفته بودند. هدف او از میان بردن سلطهی اربابانِ عرب بود که نزدیک به دوقرن مردم ایران را تاراج میکردند. قبایل عرب همراه با فتوحات عربی به درون آذربایجان و دیگر شهرهای ایران سرازیر شدند. بلاذری دربارهی سرازیر شدنِ عربها به آذربایجان در زمان عثمان و امام علی، مینویسد بسیاری از عشایر عرب از بصره وکوفه و شام به آذربایجان سرازیر شدند و هرگروهی برهرچه از زمین توانست دست یافت و مصادره کرد، و بعضیشان زمینهائی را از عجمها خریدند و روستاهائی نیز به این عشایر واگذار شد، و مردم این روستاها به مُزارعینِ اینها تبدیل شدند .
آغاز نهضت بابک در ایران را سال ١٩۴خ ذکر کردهاند. در مدت کوتاهی سراسر روستائیان نیمهی غربی ایران و جنوب ایران به نهضت خرمدینان پیوستند. طبری مینویسد که مردم روستاهای نواحی اصفهان و همدان و ماهسپیدان و مهرگانکدک و جز اینها نیز به دین خرمدینان درآمدند . نخستین درگیری ناکامِ سپاهیان دولت عباسی و بابک درسال ١٩٨خ گزارش شده و خبر از شکست سپاه عباسی میدهد. دومین درگیری ناکامِ سپاه عباسی و بابک درسال ٢٠٠خ بود که بخش اعظم سپاهیان عباسی را بابک در غربِ ایران- نزدیکیهای همدان- کشتار کرد. اعزام نیروهای عباسی به جنگ بابک درسراسر سالهای ٢٠٠- ٢٠۶خ تکرار شد و هربار از بابک شکست یافتند. در سال ٢٠٣خ در دو نبرد بزرگ، دوتن از فرماندهان برجستهی دولتِ عباسی به قتل رسیدند؛ و یک فرمانده برجسته نیز شکست یافته فرار کرد. در سال ٢٠۶خ یک افسر برجستهی عرب با سِمَتِ والی آذربایجان اعزام شد و سپاه بزرگی در اختیارش نهاده شد تا بهکار بابک پایان دهد. این مرد نزدیک به دوسال با بابک درگیر بود، و در خردادماه ٢٠٨خ درکنار روستای بهشتاباد کشته شد و بخش اعظم سپاهش قتل عام شدند
خلیفهی عباسی در اواسط تابستان ٢١٢خ چندین لشکر به غرب ایران فرستاد، که به گزارش طبری شصت هزار تن از روستائیان ناحیهی همدان را قتل عام کردند، ولی بابک توانست شکستهای سختی بر این نیروها وارد سازد و با تلفات و این متجاوزان را با شکست به بغداد برگرداند. به دنبال این شکستها، خلیفه تصمیم گرفت که امر مقابله با بابک را به یک افسرِ مانوی مذهبِ نومسلمان ایرانی معروف به افشین ، از خاندان ساسانی واگذارد. افشین چندی پیش برای سرکوب شورشهای مصر اعزام شده بود و مأموریتش را به نحوی بسیار پسندیده انجام داده بود و هنوز در مصر بود. اورا خلیفه فراخوانده به مقابلهی خرمدینان گسیل کرد. افشین درناحیهی همدان مستقر شد و در غرب و مرکزِ ایران از همدان و آذربایجان تا اصفهان و ری، با بزرگان روستاها مذاکراتی انجام داد و وعده های دروغین برای متفرق کردن آنها از کنار بابک به آنان داد که به ظاهر برآورندهی خواستههای روستائیان بود .
افشین پس ازآنکه اوضاع غرب ایران را در خلال یکسال و نیم با سیاست ضد ایرانی و در جهت حمایت از اعراب و تهدید و هدایای نقدی (که به دهخدایان میداد) آرام کرد، برای به دام افکندنِ بابک نقشه چید. کاروانی با محمولهی امداد مالی و غذائی از بغداد عازم اردبیل شد تا به دژی که محل استقرار سپاهیان خلیفه بود تحویل دهد. بابک بیخبر از دامی که افشین برایش چیده بود، تصمیم گرفت که راه را برآن کاروان بربندد و محمولههایش را تصاحب کند. افشین شبانه بدون سروصدا و بدون نواختن کوس و کَرانای (شیپور جنگی)، در نزدیکیهای دژ موضع گرفت؛ زیرا یقین داشت که بابک برای تصرف دژ خواهد آمد. بابک ابتدا یک قرارگاه کوچکِ سپاهیان خلیفه بر سرراهش را مورد حمله قرار داد و افرادش را کشت، آنگاه به کنار دژ رفته به افرادش استراحت داد که روز دیگر به دژ حمله کنند. دراین هنگام افشین براو شبیخون زد. گویا همهی افرادی که همراه بابک بودند کشته شدند، ولی بابک جان سالم ماند (زمستان سال ٢١۴خ). افشین پس ازآن به برزند برگشت و آنجا اردو زد تا با ادامه دادن تماس با کلانترانِ روستاها کار پراکنده کردن بقایای هواداران روستائی بابک در ایران را دنبال کند .
از اوائل سال ٢١۵خ منطقهی نفوذ بابک که سابقا به همدان و اصفهان و ری میرسید، ازحد مناطق کوهستانی هشتادسر در آذربایجان فراتر نمیرفت. افشین پس از برگزاری مراسم نوروز و سیزده بهدر برای حمله به بابک آماده شد. نخستین حملهی او به هشتادسر با شکست مواجه شد. پس ازآن در سراسر ماههای این سال چندین حمله به هشتادسر صورت گرفت که همه ناکام ماند. داستان این نبردها را طبری با استفاده از آرشیو گزارشهای کتبی به تفصیل دقیقی درحجم حدود ٣٠ صفحه ذکر کرده است که همه خبر از رشادتهای بیمانندِ بابک و یارانش میدهد .
در بهار سال ٢١۶خ سپاه امدادی خلیفه با سی میلیون درهم کمک مالی به بَرزَند رسید؛ و افشین حملاتش به بابک را ازسر گرفت. افشین ابتدا به کلانرود منتقل شده درآنجا اردو زد و برگرد خویش خندق کشید. به زودی یک لشکر بابک تحت فرمان آذین- برادرِ بابک- به سوی کلانرود حرکت کرد. نبرد سپاهیان افشین و بابک در یکی ازدرههای تنگ کوهستانی درگرفت، که تفاصیل آنرا طبری ذکر کرده ولی نتیجهی آن را معلوم نمیدارد. ازآنجا که این تفاصیل از روی سند کتبی گزارش افشین نوشته شده، میتوان پنداشت که افشین این بار نیز با شکست مواجه شده ولی شکست خود را در نامهاش منعکس نکرده باشد. دراین میان لشکرهای امدادی پیوسته از بغداد میرسید. افشین پیشروی آهسته در گذرگاههای کوهستانی به سوی قرارگاه بابک را ادامه داد. او بر هرکدام از گذرگاههای استراتژیک دست مییافت دژی بنا میکرد و پیرامونش را خندقی میکشید و لشکری درآن میگماشت تا تحرکات احتمالی روستائیان منطقه را زیر نظر بگیرد. بدین ترتیب افشین به قرارگاه بابک در منطقهی بذ در کلیبر نزدیک شد. ازاین به بعد نام بخاراخدا از فئودالهای بزرگِ ایرانیتبارِ سغد بعنوان یکی از فرماندهان برجستهی سپاه افشین به میان میآید. استقرار افشین برفراز یکی از بلندیهای مشرف بر بذ درکنار رودرود ماهها بطول انجامید. بابک دستهجات مسلحش را به گذرگاههای کوهستانی میفرستاد تا دستهجات افشین را به دام افکنند، و خودش در قرارگاهش در برابر دیدگان افشین موضع گرفته بود و همهروزه جشن شادی برپا میکرد و افرادش نای و دهل میکوفتند و پایکوبی میکردند و سرود میخواندند و افشین خائن به ایران را به استهزاء میگرفتند. دریکی از روزها بابک مقادیری خیار و سبزیجات و هندوانه برای افشین هدیه فرستاد و به او پیام داد که میبینم شما جز کُماچ و شوربا چیز دیگری برای خوردن ندارید؛ دلم برایتان میسوزد و امیدوارم این هدایا دلتان را نیز نسبت به ما نرم کند . افشین که میدانست هدف بابک ازاین کار برآورد نیروی او باشد سردستهی این مأموران را با گروهی از افرادش فرستاد تا سه خندق بزرگ و دیگر خندقها را بازدید کند و خبرش را برای بابک ببرد، شاید بابک دست از مقاومت برداشته و تسلیم شود .
در شهریورماه ٢١۶خ و زمانی که روستائیان سرگرم کار در مزارع و باغستانها بودند، حملهی افشین به شهر بذ (مرکز بابک) با سپاهی عظیم آغاز شد. چون افشین به نزدیکی بذ رسید و بابک فقط سرداران خود را در کنارش دید راهی به جز فریب افشین خائن ندید . به همین جهت شخصی به نزد او فرستاده پیام داد که چنانچه او تعهد بسپارد که به وی و مردانش آسیب نرسد، شهر را به او تسلیم خواهد کرد. افشین پاسخ مساعد داد و بابک شخصا از دژ بیرون آمد تا با افشین مذاکره کند. افشین نیز وقتی دانست که بابک درحال نزدیک شدن به اواست به طرف او رفت. چون بابک و افشین در فاصلهئی ازهم قرار گرفتند که میتوانستند صدای یکدیگر را بشنوند، بابک به او گفت: حاضرم که تسلیم شوم ولی مهلت میخواهم که خود را آماده کنم. افشین گفت: چندبار به تو گفتم که بیا و تسلیم شو، ولی قبول نکردی. اکنون نیز دیر نیست، اگر امروز تسلیم شوی بهتر از فردا است. بابک گفت: من تصمیم خودم را گرفتهام و تسلیم میشوم؛ ولی باید تعهدنامهی کتبی خلیفه را برایم بیاوری تا اطمینان یابم که چنانچه تسلیم شوم نه به خودم و نه به افرادم گزندی نخواهد رسید. افشین به او قول داد که چنین خواهد کرد .
ولی بابک که افشین را فردی خائن و ضد ایرانی می دانست افشین را فریب داده بود و در اندیشه پیروزی در جنگ بود . در همان لحظاتی که بابک با افشین درحال مذاکره بود و به افسرانش پیام فرستاده بود که دست از نبرد بکشند تا به ظاهر با افشین به نتیجه برسد، تیپهای سپاه افشین وارد شهر بذ شدند وآتش در شهر افکندند و شهر را ویران کردند . گروهی به فراز کاخ بابک رفتند تا پرچم اسلام برافرازند. گروههای بسیاری در کوچهها در حرکت بودند وآتش به خانهها میافکندند و شهرها را ویران کردند و خبر این جنایات بر بابک رسید و سریعا محل مذاکره را ترک کرده به شهر برگشت شاید بتواند شهر را نجات دهد. ولی دیر شده بود. کشتار و تخریب و نفرتافکنی و آتشزنی تا پایان روز ادامه یافت، کلیهی مدافعان شهر به قتل آمدند، و افراد خانوادهی بابک دستگیر شده به نزد افشین فرستاده شدند. درپایان روز که سپاه افشین به خندقشان برگشتند، بابک و مردانی که همراهش بودند به شهر وارد شدند و پس از دیدن ویرانیها از شهر رفته در درهئی درکنار هشتادسر مخفی شدند. روز دیگر نیز به روال همانروز تخریب و آتشزنی ازسر گرفته شد و این کار تا سه روز ادامه داشت تا شهر بهکلی سوخت و اثری ازآبادی برجا نماند .
افشین به همهی کلانتران روستاهای اطراف، ازجمله به دیرها و کلیساهای مسیحیان که در همسایگی آذربایجان درخاک ارمنستان بودند نامه نوشت که هرجا از بابک خبری به دست آورند به او اطلاع دهند و پاداش نیکو دریافت کنند. بابک با دوبرادرش و مادر و همسرش گلاندام راهی جنگلهای ارمنستان و آران شدند. کسانی به افشین خبر دادند که بابک و چندتن از یارانش در یک درهی پردرخت وگیاه درمرز آذربایجان وارمنستان مخفی است. افشین برگرداگرد آن دره دستهجات مسلح مستقر کرد تا از هرراهی که بیرون آید دستگیرش کنند. او ضمنا اماننامهی خلیفه را که میگفت درآن روزها رسیده به افرادِ بابک که اسیرش بودند نشان داد، و به یکی از برادرانِ بابک و چندتنی از کسانش که اجبارا تسلیم شده بودند سپرد وگفت: من انتظار نداشتم که به این زودی نامهی خلیفه برسد، و اکنون که رسیده است صلاح را درآن میدانم که برای بابک بفرستم. او ازآنها خواست که نامه را برداشته برای بابک ببرند و راضیش کنند که بیاید و خود را تسلیم کند. آنها گفتند که محال است بابک تن به تسلیم دهد؛ زیرا کاری که نمیبایست اتفاق میافتاد اکنون اتفاق افتاده و جائی برای آشتی باقی نمانده است. افشین گفت: اگر اینرا برایش ببرید او شاد خواهد شد . سرانجام دوتن از یاران بابک حاضر شدند نامه را ببرند. پسر بابک نامهئی همراه اینها خطاب به پدرش نوشته به او اطلاع داد که اینها با اماننامهی خلیفه به نزدش آمدهاند و او صلاح را درآن میداند که وی خود را تسلیم کند . چون فرستادگان به نزد بابک رسیدند بابک به آنها و به پسرش که نامه به وی نوشته بود دشنام داد و گفت اگر این جوان پسر من بود باید مردانه میمُرد نه اینکه خودش را به دشمن تسلیم میکرد . به آن دونفر نیز گفت که شما اگر مرد بودید نباید اکنون زنده میبودید تا پیام دشمن را به من برسانید؛ زیرا مردن در مردی بهتر است از لذتِ زندگی چهلساله در نامردی . سپس یکی ازآنها را دردم کشت و دیگری را با همان اماننامهی خلیفه باز فرستاد، و گفت به پسرم بگو که حیف ازنام من که برتواست. اگر زنده بمانم میدانم با تو چه کنم .
بعد ازآن بابک دریکی از روزها با همراهانش ازدره خارج شده به سوی ارمنستان به راه افتاد. افراد افشین که از بالا نگهبانی میدادند آنها را دیده تعقیب کردند. بابک و همراهانش به چشمهساری رسیدند و ازاسب پیاده شدند تا استراحت و تجدید نیرو کنند و غذائی بخورند. افراد تعقیبکننده برآن بودند که بابک را غافلگیر کنند، ولی هنوز به نزد بابک نرسیده بودند که بابک وجودشان را احساس کرده خود را برروی اسب افکند و ازجا درپرید. سواران تعقیبش کردند. زن و مادر و یک برادر بابک دستگیر شدند. بابک وارد خاک ارمنستان شد و چون خسته وگرسنه بود به یک مزرعه رفت که چیزی بخرد. سرانِ آن روستا نیز مثل دیگر روستاها پیام افشین را دریافته بودند، و میدانستند که اگر بابک را تحویل دهند جائزه دریافت خواهند کرد. یکی از کشاورزان با دیدن بابک که رخت برازنده دربر داشت و سوار براسبی نیکو بود وشمشیری زرین حمایل کرده بود، گمان کرد که او شاید بابک باشد. لذا خبر به کشیش روستا برد. کشیش چند نفر را برداشته به سرعت خودش را به بابک رساند که درحال غذا خوردن بود. او به بابک تعظیم کرده دستش را بوسیده گفت: من از دوستداران توام، و ازتو میخواهم که به مهمانی به خانهام بیائی. دراین روستا و اطراف آن همهی کشیشها دوستدار توهستند و اگر با ما باشی آسیبی به تو نخواهد رسید . بابک که خسته و درمانده بود، فریب احترامها و وعدههای کشیش را خورد و همراه او وارد خانهاش شد. کشیش از همانجا شخصی را به نزد افشین فرستاد تا به وی اطلاع دهند که بابک درخانهی اواست. افشین یکی از افرادش را به نزد کشیش فرستاد تا بابک را شناسائی کند و نسبت به درستی پیام کشیش اطلاع یابد. کشیش به فرستادهی بابک رخت طباخان پوشاند، و وقتی آن مرد سینی غذا را برای بابک و کشیش برد بابک ازکشیش پرسید: این مرد کیست؟ کشیش گفت: ایرانی است و مدتی پیشتر مسیحی شده و به ما پیوسته در اینجا زندگی میکند. بابک با مرد حرف زد و پرسید اگر مسیحی شده چه ضرورتی داشته که اینجا باشد. مرد گفت: من از اینجا زن گرفتهام. بابک به شوخی گفت: ازمردی پرسیدند ازکجائی؟ گفت: ازآنجا که زن گرفتهام .
بههرحال کشیش به افشین پیام داد که دودستهی مسلح را به نقطهی مشخصی بفرستد، و روزی را نیز مقرر کرد که بابک را به بهانهی شکار به آنجا خواهد بُرد. این عمل برای آن بود که او نمیخواست بابک را در خانهاش تحویل مأموران افشین بدهد، زیرا ازآن میترسید که بابک زنده بماند و دوباره جان بگیرد و ازاو انتقام بکشد. طبق قراری که در پیامش به افشین داده بود، کشیش یکروز به بابک گفت: چند روزی است که درخانه نشستهای و میدانم که ازاین حالت دلگیر و خستهای. اگر تمایل داری من زمینی دارم که آهوان بسیاری درآنجا یافت میشوند، و چندتا باز شکاری نیز دارم که گاه آنها را با خود به شکار میبرم. بیا فردا به شکار برویم . بابک درخلال چند روزی که مهمان کشیش بود ازاو و اطرافیانش رفتارهای نیکی دیده و کاملا به او اعتماد یافته بود. افشین دودستهی مسلح از افراد برجستهاش را همراه دو افسر از خاندان ایرانی سُغد به نامهای پوزپاره و دیوداد به محلی که کشیش تعیین کرده بود فرستاد تا کمین کنند و درلحظهی مناسب برسر بابک بتازند و دستگیرش کنند. بابک در روز مقرر همراه کشیش به شکار رفت ولی خودش شکارِ پوزپاره و دیوداد گردید. وقتی بازداشتش کردند و دستهایش را ازپشت میبستند، رو به کشیش کرده به او دشنام داد و گفت: مردک! اگر پول میخواستی من میتوانستم بیش ازآنچه اینها به تو خواهند داد بدهمت. مطمئنم که مرا به بهای اندک فروختهای .
روزی که قرار بود بابک را وارد برزند (اقامتگاه افشین) کنند، افشین مردم شهر و بسیاری از مردم روستاهای دور و نزدیک را در میدانِ بزرگی در بیرون شهر در دوسو گرد آورد و میانشان فاصلهی کافی گذاشت تا بابک بگذرد و همه به او بنگرند و بدانند که کارِ بابک تمام است. ساعتی که بابک را در زنجیرهای گران از میان دوصفِ مردم میگذراندند، شیون زنان وکودکان بلند شد که برای رهبر محبوبشان میگریستند و برسر وسینه میزدند. افشین با صدای بلند خطاب به زنهای شیونکننده گفت: مگر شما نبودید که میگفتید بابک را دوست ندارید؟ زنان با شیون جواب دادند: او امید ما بود و هرچه میکرد برای ما میکرد . برادر بابک نیز مثل بابک نزد یکی از کشیشان پنهان شده بود. ویرا نیز آن کشیش به مأموران افشین تحویل داد .
موضوع بابک چنان برای خلیفه بااهمیت بود که وقتی خبر دستگیریش را شنید جایزهی بزرگی برای افشین فرستاد و به او نوشت که هرچه زودتر ویرا به پایتخت ببرد. فرستادگان خلیفه همهروزه به آذربایجان اعزام میشدند تا با افشین درتماس دائم باشد و او بداند که چه وقت و چه ساعتی افشین و بابک به پایتخت خواهند رسید؛ و برفراز تمام بلندیهای سرراه و درکنار جاده دیدبان گماشت تا هرگاه افشین را ببینند به یکدیگر جار بزنند و همچنان این جارها تکرار شود تا به خلیفه برسد. او همهروزه هیئتی را همراه با هدایا و اسب و خلعت به نزدِ افشین میفرستاد تا قدردانی از خدمت افشین را به بهترین وجهی نشان داده باشد. افشین در دیماه ٢١۶خ با شوکت و شکوه بسیار زیادی وارد پایتخت خلیفه گردیده به کاخی رفت که به خودش تعلق داشت و بابک را نیز درآن کاخ زندانی کرد. چون هوا تاریک شد و مردم به خواب رفتند، خلیفه به یکی از محرمانش مأموریت داد تا بطور ناشناس به نزد بابک برود و اورا ببیند و بیاید اوصافش را به او بگوید. آن مرد چنان کرد، و افشین ویرا بعنوان مأمور حامل آب به اطاقی برد که بابک درآن زندانی بود. خلیفه وقتی اوصاف بابک را ازاین محرم شنید، برای اینکه بابک را ببیند و بداند این مرد چه عظمتی است که ٢٢ سال مبارزاتِ مداوم و خستگیناپذیرش پایههای دولتِ اسلامی را به لرزه افکنده است، نیمشبان برخاسته رخت ساده برتن کرد و وارد خانهی افشین شده بطور ناشناس وارد اطاق بابک شد و بدون آنکه حرفی بزند یا خودش را معرفی کند، دقایقی دربرابر بابک برزمین نشست و چراغ دربرابر چهرهاش گرفته به او نگریست .
بامداد روز دیگر خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ویرا ببینند. بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که ویرا سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد. برای آنکه همهی مردم بشنوند که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند .
ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابک گفت: خواهید دید. چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهرهام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهرهام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود . به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرد. پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند. پس ازآن چوبهی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشهی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد .
آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ) :
تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت .من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد .
من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند .مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند . اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند .
مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد . و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
” پاینده ایران “
آذین برادر بابک خرمدین دلاور ایرانی از آذربایجان
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است . اعدام بابک چنان واقعهی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبهی بابک یعنی چوبهی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد . برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند. طبری مینویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را میبُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمیآورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند . بدین ترتیب کار بابک پس از ٢٢ سال پیروزی پیدرپی و وارد آوردن شش شکست بزرگ بر ششتا از بهترین فرماندهان ارتش عباسی، و پس از امیدهای فراوانی که روستائیان ایران به او بسته بودند، با توطئهی نمایندهی عیسا مسیح و یک شاهزاده خائن ایرانی به پایان رسید . تاریخ بداند که مدعیان تولیت دین در هردین و مذهبی دشمن تودههای تحت ستم و همدست زورمندانند، و این امر منحصر به متولیان یک دین خاص نیست، بلکه کشیشان مسیحی نیز با همهی مدعاهائی که ارائه میکنند .
امروزه ایرانیان آزاده از 10 تا 13 تیر ماه هر سال بر قلعه سر به فلک کشیده این سردار بزرگ گرد هم می آیند و مراسم زادروزش را گرامی می دارند . مردم ایران از شهرهای مختلف راهی کلیبر در شمال اهر می شوند . متاسفانه عده ای از ضد ایرانیان متحجر و وطن فروش نیز از این گردهم آیی ملی سو استفاده میکنند و با برافراشتن پرچمهای ترکیه و جمهوری آران ( آذربایجان ) سعی به انحراف کشیدن این یابود میکنند . این افراد که به پان ترکیسم مشهور هستند باقی مانده سید جعفر پیشه وری گجستک هستند که با امکانات روسهای متجاوز سعی در متلاشی کردن ایران داشت . به همین منظور همه ساله سپاه پاسداران دورادور کل این مراسم را تحت کنترل خود دارند .
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:58 توسط داود |
دخمه فرهاد (برگرفته از سایت http://ahura-zartosht.persianblog.ir)
دخمه فرهاد، دو اتاق تو در تو است که در دل کوه و درون صخره ای بزرگ تراشیده شده است و با راه پله ای سنگی به کوه متصل می شود و به زبان محلی به آن خانه فرهاد (فرهاد دامو) می گویند. در ورودی آن تقریبا یک و نیم متر در دو متر و اتاق ها یکی بزرگ (تقریبا 3*4) و دیگری کوچکتر (تقریبا2*2) است؛ که با دری 1*1.5متری به هم متصلند. بر روی دیواره ها طاقچه هایی تراشیده شده است و برای روشنایی گویا از مشعل استفاده می شده است.

ورودی دخمه فرهاد
اطلاعات زیادی از تاریخچه این اثر به دست نیامد؛ ولی مردم محلی آنرا به فرهاد اسطوره تاریخی دوره ساسانی نسبت می دهند که اثر معروف فرهاد تراش بیستون و بعضی آثار سنگ تراشیده در مناطق دیگر نیز به او منسوب است. در این زمینه گفته شد که فرهاد مدتی در منطقه ماکو و در این خانه! زندگی می کرده و سپس به منطقه بیستون کرمانشاه رفته است!
این دخمه در روستایی در غرب ماکو به نام سنگر واقع شده که تا شهر ماکو چند دقیقه ای بیشتر فاصله ندارد.
پیدا کردن این اثر منحصر به فرد، بدون راهنما بسیار مشکل است. متاسفانه هیچ تابلوی راهنمایی برای پیدا کردن آن وجود ندارد و با توجه به وجود علائم راهنمایی برای رفتن به باغچه جوق عدم توجه به این اثر کم نظیر تاریخی تعجب برانگیز به نظر می رسد.

نمایی از دخمه فرهاد
در غرب و جنوب غربی روستا، کوه کم ارتفاعی وجود دارد که این دخمه در پایین ترین نقطه در جبهه شمالی کوه واقع شده است. در فصل تابستان اطراف دهانه دخمه فرهاد به وسیله درختان پر برگ مخفی شده است و در صورت نداشتن راهنما گردشگران را با مشکل روبرو می کند.
دیواره های سنگی دخمه فرهاد به نحو اعجاب انگیزی صاف و صیقلی است، به نحوی که تراشیدن چنین دیوارهای صافی در دل صخره های سخت کوه حتی در زمان حال هم مشکل به نظر می رسد. داخل دخمه کاملا تاریک است و هیچ منبع نوری وجود ندارد و لازم است منبع نوری مناسبی برای دیدن داخل به همراه داشته باشید.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:56 توسط داود |
شیر و خورشید و تاریخچه آن (برگرفته از سایت http://ahura-zartosht.persianblog.ir)
این شیر و خورشید قشنگ، دارد بها بیشتر ز جان
این نشان آریا، این یادگار کاویان
هر کس به آن حرمت گذاشت،
عشق وطن در سینه کاشت
هر کس به آن مهری نداشت،
خود را به بیگانه گماشت
شیر و خورشید از کجا پیدا شد؟

به تصویر نگاه کنید. این یک اثر ارزشمند باستانی است که پادشاه ایران ؛ خشایارشاه را درحال نیایش نشان
میدهد. الاهه روبروی او آناهیتا است که بر پشت شیر سوار است . به خورشیدی که بر پشت شیر است دقت
کنید.
این اثر تاریخی برگه ارزشمندی است که از سده ی چهارم پیش از زایش مسیح (2400 سال پیش) و در موزه ی
آرمیتاژ لنین گراد (سن پطرزبورگ) نگهداری می شود.
پس شیر و خورشید نشان میهنی کشور ایران است. و نه ربطی به طاغوت دارد و نه به پهلوی و نه به حکومت
پادشاهی.
موضوع مهم و حساس این است که این نماد (شیر و خورشید) یکی از نشانهای پذیرفته شده صلیب سرخ جهانی
(V)است و اگر ایران از آن استفاده نکند منسوخ و نشان یهودی ستاره سرخ (Y)جایگزین خواهد شد. فکر
نمیکنم هیچ کدام از ما از چنین رخدادی خوشحال شویم.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:55 توسط داود |
برخی آثار تاریخی باستانی در استان زنجان (محدوده آذربایجان یا آذرآبادگان باستانی)
کهن دژ (گنبد سلطانیه)
در حدود 37 کیلومتری شهر زنجان از شمال شهرستان ابهر و در وسط شهر تاریخی سلطانیه، ارگ سلطنتی سلطانیه که در گذشته کهن دژ نامیده می شد، با ابعادی در حدود 450 × 450 متر در زمینی به مساحت تقریبی 18 هکتار واقع شده و بناهای تاریخی و آثار قدیمی و ارزشمند بسیاری را در بر گرفته است. محدوده ارگ از دو بخش خندق و حصار تشکیل شده و آثار ارزشمندی از معماری و شهرسازی دوران مغول را در خود جای داده است. ارگ سلطنتی سلطانیه که خواجه رشیدالدین فضل الله (وزیر با لیاقت الجایتو) نایب التولیه آن بوده است، علاوه بر گنبد بزرگ سلطانیه که در قسمت جنوب باختری آن قرار گرفته، شامل بناهای متعددی بوده است که مجموعه ابواب البر، جالب ترین و مهم ترین عنصر شهری این منطقه را تشکیل می داده است. ابواب البر شامل مدرسه، دارالشفاء که محل درمان بیماران بوده، دارالضیافه که مرکز پذیرایی از مسافران و مامورین دولتی و ادای نذورات رسمی و مراسم آشپزی بوده، دارالکتب که کتابخانه عمومی بوده، دارالسیاده که در آن ها از سادات مسافر پذیرایی می شده، خانقاه که صوفیان و سالکان طی مراحل تصوف و ارشاد مریدان خود را در آن جا تربیت می کردند، بیت القانون، دیوانخانه ای به نام کریاس، مسجد جامع و بالاخره آرامگاه سلطنتی با موقوفات متعدد، از مهم ترین قسمت های ارگ سلطنتی بوده است. امروزه تقریباً تمام بناهای یاد شده به جز گنبد عظیم سلطانیه که در جنوب باختری ارگ قرار گرفته، از بین رفته اند که تلاش و پیگیری از سوی باستان شناسان و کاوشگران برای شناسایی آثار این دوره در محدوده ارگ در جریان است.
معبد صخره ای داش کسن (خدابنده یا قیدار)

معبد صخره ای داش کسن یا مجموعه غارهای داش کسن که در حدود 10 کیلومتری جنوب خاوری روستای ویر و ارتفاعات سلطانیه واقع شده، نیایشگاه آیین مهرپرستی درعهد ساسانیان بوده است. این معبد با پلانی چلیپایی همراه با محرابه مهرپرستان به سده های اول و دوم میلادی تعلق دارد. نقش و نگارها و طرح های داخل این غار در دوره های مختلف تاریخی و بیش تر توسط حاکمان وقت یا نزدیکان آن ها صورت گرفته است. مسلم شده که قدمت نقوش موجود در غار به دوره ایلخانان مغول یعنی قرن هشتم هجری قمری بازمی گردد. معبد داش کسن که از نظر نقشه و خطوط تزیینی از باارزش ترین نمونه های معماری صخره ای در طول تاریخ معماری ایران به شمار می آید، در زمان خود بسیار مقدس بوده و نقوشی از هنر چینی و ایرانی را بر تن خود دارد که اکنون بسیار مهم هستند. از میان نقش های چینی این معبد، نقش اژدهایی به طول 5 متر و عرض حدود 5/1 متر قابل ذکر است که از بزرگ ترین نقش های معبد به شمار می آید. طاقچه های زیبایی که در قسمت های باختری و خاوری معبد و در کنار نقش اژدها کنده شده اند، از دیگر آثار باارزش سنگ تراشی در این غار هستند. نقش های اسلیمی موجود در این غار که بسیار هنرمندانه تراشیده شده اند، نمایانگر دخالت هنرمندان مسلمان در به وجود آوردن نقش های این معبد است.
بنای تاریخی چلبی اوغلی ابهر
بنای تاریخی و معروف چلبی اوغلی منسوب به سلطان چلبی است و به نظر می رسد در قرن هشتم هجری قمری ساخته شده باشد. مجموعه بناهای چلبی اوغلی در جنوب باختر منطقه سلطانیه و در مسیرعبوری سلطانیه به خدابنده قرار گرفته است. این بنا مقبره سلطان چلبی است که می توان آن را به دو بخش خانقاه و مقبره تقسیم کرد. ستون های رواق دور صحن خانقاه در ضلع باختری در حال مرمت و بازسازی هستند. براساس نظر پژوهشگران، ساختمان خانقاه که شامل صحن مرکزی است، زودتر از ساختمان مقبره ساخته شده است. کتیبه ای که در قسمت ایوان جنوبی حک شده، یکی از مدارک مهم در یافتن تاریخ واقعی خانقاه است. از متن باقیمانده این کتیبه، چنین استنباط می شود که بنای خانقاه بین سال های 657 و 683 ساخته شده است. طرح معماری خانقاه با الهام از افکار و عقاید صوفیه ساخته شده و از ساخت هر یک از این فضاها منظور خاصی وجود داشته است. در ضلع های باختری و باختری خانقاه، 9 حجره به طور قرینه و روبروی هم قرار گرفته اند. بنای چلبی اوغلی روبروی گنبد بزرگ سلطانیه و بقعه ملا حسن کاشی قرار گرفته و از کنار هر یک از این سه بنا، دو بنای دیگر را به راحتی می توان دید.
حمام سالار ابهر
حمام سالار که در محوطه ارگ سلطنتی قرار گرفته در دوره قاجاریه و توسط سیف علی خان کلانتر ساخته شده و در دوره پهلوی به نام حمام سالار مشهور شده است. هم اکنون این حمام در حال آماده سازی برای احداث سفره خانه سنتی در محوطه ارگ می باشد
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:54 توسط داود |
به آتش کشیده شدن تخت جمشید توسط اسکندر در شعر شهریار شاعر آذری
شب ازاین منظره ها دیده بسی لیکن اسرار نگوید به کسی
رفته بر دوش سکندر تائیس خنده و خدعه به سان ابلیس
اهرمن تا ره حوا نزند رخنه در طینت آدم نکند
خادمش مشعله ای داده به دست تیغ عریان به کف زنگی مست
عامل جرم به شرکت گستاخ ابتدا می کند از پرده کاخ
پرده چون دختر زیبای عفیف سر فرو هشته به زلفان ظریف
زان جنایت که جهان می ورزید شعله و دست به هم می لرزید
وه چه برنده ندا بود و مهیب خشم وجدان که برآورد نهیب
شرمی از کار تبه دار ای زن شرم کن، دست نگه دار ای زن
قبله پادشهانست این کاخ مرکز ثقل جهانست این کاخ
کاخ دانش بود و کعبه داد حرمت آیین و محبت بنیاد
خرمن خوشه فضلست و فنون گردآورده اعصار و قرون
این همه زشت چرایی ای زن کاخ داراست، کجایی ای زن
این پرستشگه ذوقست و هنر آخرین پایه معراج بشر
زیر پا هشته بشر دنیایی تا بدین پله کشیده پایی
این تمدن که فرارفته به ماه چون فرود آریش ای زن در چاه؟
بنگر ارواح نیاکان و مهان چشمها خیره ز آفاق جهان
زین جنایت همه خونین جگران در تو چون چشم ندامت نگران
بنگر آفاق به هول و تشویق دستها بین به شفاعت در پیش
خیره،ای دیوشقاوت چه کنی؟ با سراپرده عفت چه کنی ؟
ای فلک،این چه دلست و یارا پای اسکندر و کاخ دارا ؟ !
.
.
.
شعله از پنجره می زد بیرون سرخ آن گونه که سیلی از خون
می گریزند حریفان چون تیر شعله دنبال کنان چون شمشیر
روشنان حمله ورازبرق و شرار سایه ها مضطرب و پا به فرار
مانده تائیس و سکندر به میان نعره چون هلهله دوزخیان
در و پیکر بشتاب و بعطش می ربایند لهیب آتش
پیشدستیست به جان افشاندن که پس از شاه چه جای ماندن
در و گوهر به نشاطی که سپند در دل آتش و خون می رقصند
پرده ها عشوه کنان می سوزند آخرین کوکبه می افروزند
دود را جلوه زلف و خط و خال شعله را داده شکوهی به جمال
شعله ها سبز و زری،عنابی سرکشیده به سپهر آبی
یاد می آورد از طنازی جشن شاه و شب آتشبازی
چه شکوهی که به هنگام زوال به همان جلوه دوران جلال
خوب را اول و آخر همه خوب مهرو مه را چه طلوع و چه غروب
ساختن بود بدان فر و جلال سوختن نیز بدین لطف و جمال !
از افسانه شب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:48 توسط داود |
درود بر ایران
ماييم که از خاک بر افلاک رسانديم
خاک عرب از شرق به اقصی گذرانديم
دريای شمالی را بر شرق نشانديم
وز بحر جنوبی به فلک گرد فشانديم
در چين و خُتن ولوله از هيبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عيان قدرت ما بود
غرناطه و اشبيليه در طاعت ما بود
برخيز شتربانا بربند کجاوه
کز شرق عيان گشت همی رايت کاوه
امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم
در داو فره باخته اندر شش و پنجيم
با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم
چون زلف عروسان همه در چين و شکنجيم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجيم
ماييم که در سوگ و طرب قافيه سنجيم
جغديم به ويرانه، هزاريم به گلزار
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقانِ مصیبت زده را خواب گرفته
خونِ دلِ ما رنگِ میِ ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسارِ هنر، گونهء مهتاب گرفته
چشمانِ خرد پرده زِ خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:56 توسط داود |
سوشیانت یا موعود زرتشتی
آموزههای معاد، آخرالزمان، منجی و موعود در دین زرتشت، با یکدیگر پیوندی ناگسستنی دارند. این آموزهها در متون دینی زرتشت از اوستا تا پهلوی، دستخوش تغییرات و تحولاتی بوده امّا صورت تکامل یافته اعتقاد به منجی و رستاخیز را که به طور کامل در متون پهلوی(متون دینی زرتشت در دورۀ ساسانیان) آمده، در آموزههای خود زرتشت و متون اوستا میتوان یافت.
در اعتقادات زرتشتیان و به طور مشخص در متون پهلوی، جهان به نه هزار یا دوازده هزار سال کیهانی تقسیم میشود. در سههزار سال پایان جهان، چندین منجی از نسل زرتشت ظهور میکنند که پس از آمدن «سوشیانس»، منجی موعود سوم، ظهور خواهد کرد.
واژۀ فراشگرد (فروش گرد) و فرشوکرتی از ریشۀ فراشا (frasa) به معنای جان تازه بخشیدن است، و از اینروی به روز رستاخیز یا آخرالزمان فراشگرد میگویند که در آن زمان، حیات جدیدی به جهان داده میشود.
طبق اعتقادات زرتشتیان دربارة آفرینش جهان، پس از اینکه اهوارمزدا موجودات دنیوی را آفریده، اهریمن (خدای شر) نیز دست به خلقت مشابه زده و در کنار هر یک از مخلوقات اهورامزدا که سراسر نیکی بودهاند، آفریدهای سراسر بدی را همراه مي كند. از این روست كه جهان دچار آمیزشی میان خوب و بد شده است.
به هنگام فرشوکرتی (آخرالزمان) سوشیانت، یا همان منجی موعود، شرایط را برای شکست کامل اهریمن و نابودی او فراهم میکند. دنیا مرحله «جدایش» را تجربه میکند و دست اهریمن بار دیگر از این جهان کوتاه میشود.
بنا بر متون پهلوی، در آن روز و پس از به ثمر نشستن تلاش سوشیانت پیکرهای بیجان زنده میگردند و جهان نو میشود؛ بدی از بین میرود و نیکی سراسر جهان را فرا میگیرد؛ دیگر اهریمنی وجود ندارد و اهورامزدا بر همه چیز سلطه مییابد و قوانین او بر جهان حکم فرما میشود. این حالت در طبیعت نیز اثر میگذارد.
دیگر مردم از قحطی و فقر نمیهراسند، زیرا به مرحلهای از کمال میرسند که خوراکشان معنوی خواهد شد.
طبق اعتقادات زرتشت، فرشوکرتی نه تنها پایان خوب این جهان بلکه همان رستاخیز است، زیرا در آن روز جهان با ویژگیهای کنونیاش از بین خواهد رفت و جهانی دیگر پدید میآید. در واقع معاد و رستاخیز در عالمی دیگر بپا نخواهد شد، بلکه همین جهان است که با نابودی اهریمن صحنه رستاخیز و بهشت موعود میشود.
در آیین زرتشت، جهنم و عذاب برزخ ابدی نیست، به هنگام فرشوکرتی پروردگار، دستهای از گناهکاران را از دوزخ رهایی میبخشد و آنان که بخشی از نیروهای اهریمنی را در وجود خود دارند با نابودی اهریمن نابود میشوند و جهان، سراسر بهشت خواهد شد.
مطابق این اسطوره، آخرالزمان و رستاخیز هر دو یک چیز هستند و رسالت موعود، فراهم کردن زمینه چنین رویدادی است. آغاز این بستر در سه دوره هزار ساله زمانی با آمدن زرتشت فراهم میگردد و پایان آن با ظهور سوشیانت انجام میپذیرد.
بنابر این باور، زرتشت، پیامبر بزرگ ایرانی در آغاز هزارة دهم پا به عرصه گیتی گذاشت و به دینی الهام یافت. در پایان این هزاره منجی اول از نسل زرتشت، ظهور میکند. نام او هوشیدر است. با تولد او خورشید ده روز در وسط آسمان خواهد ماند و او در سی سالگی به مقام دیدار اهورامزدا میرسد. جهان برای مدتی از زشتی پاک خواهد شد، امّا دوباره اهریمن چیره میشود.
هوشیدر ماه، نام دومین منجی است که در پایان هزارۀ یازدهم از عمر جهان به دنیا میآید، او نیز رسالت خود را انجام میدهد (تا در پایان این دوره با برگشت ضحّاک و کمک دیو آشموغ، حاکم ستمگر ایرانی بار دیگر عالم به تباهی کشیده میشود).
منجی سوم، سوشیانت مهمترین منجی موعود آیین زرتشت، در پایان هزاره دوازدهم و آخر عمر جهان ظهور میکند. او نیز از نسل زرتشت است و چهرهای نورانی دارد و برخوردار از فرّه ایزدی است. او دیو آشموغ را که جلوه دروغ و گمراهی است، از بین میبرد و به کمک یارانش مظاهر اهریمن را یک به یک نابود میسازد. دیوان و تمام نیروهای اهریمنی شکست میخورند و به جای اولیه خود برمیگردند و با مجاهدت او تمام مردم و همۀ گیتی به کمال میرسند و رسالت زرتشت را به پایان میرساند. بنابر متون پهلوی زرتشتی، پیوند عمیقی میان سه مفهوم آخرالزمان، رستاخیز و منجی موعود وجود دارد، اما این سؤال همواره در ذهن زرتشتپژوهان وجود داشته که این باورها و به طور دقیقتر این افسانهها را تا چه حد میتوان به خود زرتشت نسبت داد؟ آیا دینی که زرتشت از آن سخن میگفت و اصول آن را تبلیغ میکرد، چنین باورهایی داشته است؟
منابع:
1. تاریخ کیش زرتشت، مری بویس، ترجمه: همایون صنعتی زاده .
2. یشتها، ترجمه ابراهیم پور داوود .
3. زند هومن یسن، ترجمه محمد تقی راشد محصّل.
4. نجات بخشی در ادیان ، محمدتقی راشد محصل .
5. دینهای ایران ، گئوویدن گرن .
6. اسطوره سوشیانت ، علی اصغر مصطفوی.
منبع: هفت اقلیم
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:13 توسط داود |
مهرگان پیشاپیش خوش باد
مهر روز از مهرماه برابر با 16 مهر در گاهشماری ایرانی
" میستاییم مهر ِدارندهی دشتهای پهناور را،
او که به همهی سرزمینهای ایرانی،
خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی میبخشد "
«اوستا - مهریَشت»
«جشن مهرگان» که در گذشته آن را «میتراکانا» یا «متراکانا»(Metrakana) مینامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار میشد، [1] پس از نوروز بزرگترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهر روز آغاز شده تا رام روز به اندازهی شش روز ادامه دارد.

سنگنگارهی میترا در نمرود داغ، آناتولی خاوری
سده ی یکم پیش از میلاد
«مهریشت» نام بخش بزرگی در اوستا است که در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است. مهر یشت، دهمین یشت اوستا است و همچون فروردین یشت، از کهنترین بخشهای اوستا بشمار میآید. مهر یشت از نگاه اشارههای نجومی و باورهای کیهانی از مهمترین و نابترین بخشهای اوستا است و کهنترین سند دربارهی آگاهی ایرانیان از کروی بودن زمین، بند 95 همین یشت میباشد. از مهر یشت تا به امروز 69 بند کهن و 77 بند افزوده شده از دوران ساسانیان، به جا مانده است.
روز آغاز جشن مهرگان، «مهرگان همگانی» یا «مهرگان عامه» و روز انجام، «مهرگان ویژه» یا «مهرگان خاصه» نام دارد.
همانطور که میدانیم در گاهشماری باستانی ایران، سال به دو پاره (فصل) بخش میشد، تابستان (هَمَ) هفت ماهه و زمستان (زَیَنَ) پنج ماهه، که جشن نوروز جشن آغاز تابستان بزرگ و مهرگان جشن آغاز زمستان بزرگ بود و از این رو این دو جشن با هم برابری میکردهاند.

برج رادکان - برج رادک خواجه نصیر توسی
آنچنان که ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه» از زبان «سلمان فارسی» آورده است :
«... ما در عهد زرتشتی بودن میگفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو روز بر روزهای دیگر مانند فضل یاقوت و زبرجد است بر جواهرهای دیگر ...»
در برهان قاطع «خلف تبریزی» نیز دربارهی مهرگان میخوانیم :
«نام روز شانزدهم از هر ماه و نام ماه هفتم از سال شمسی باشد و آن بودن آفتاب عالم تاب است در برج میزان که ابتدای فصل خزان است و نزد فارسیان بعد از جشن و عید نوروز که روز اول آمدن آفتاب است به برج حمل از این بزرگتر جشنی نمیباشد و همچنان که نوروز را عامه و خاصه میباشد، مهرگان را نیز عامه و خاصه است و تا شش روز تعظیم این جشن کنند. ابتدا از روز شانزدهم و آن را مهرگان عامه خوانند و انتها روز بیست و یکم و آن را مهرگان خاصه (روز جشن مُغان یعنی آتش پرستاران) خوانند و عجمان گویند که خدایتعالی زمین را در این روز گسترانید و اجساد را در این روز محل و مقر ارواح گردانید ...»
پیدایش مهرگان
پیشینهی جشن مهرگان به اندازهی قدمت ايزدش، میترا است و تا آنجا که بن نوشتهای موجود نشان میدهند، اين جشن دست کم از دوران فريدون پیشدادی آغاز شده است که شاهنامهی فردوسی به روشنی به پیدایش اين جشن در دوران پادشاهی فريدون اشاره کرده است :
فریدون چو شد بر جهان کامکار ندانست جز خویشتن شهریار
به رســم کیان تاج و تخت مهی بیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خجسته ســر مهر ماه به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشـت از بدی گرفتند هر کــس ره بـخردی
دل از داوریهـا بپرداخـتـنـد به آیین، یکی، جشن نو ساختند
نـشـسـتـنـد فرزانگان، شادکام گـرفتند هـر یک ز ياقوت، جام
می روشن و چهره ی شاه نـَو جهان نو ز داد از سر ِماه نـَو
بـفـرمـود تا آتش افـروخـتـنـد همه عنبر و زعفران سوختند
پـرسـتـیـدن مهرگان دیـن اوسـت تن آسانی و خوردن آیین اوست
کنون یادگارست از و ماه مهر به کوش و به رنج ایچ منمای چهر

ابوریحان بیرونی نیز میآورد :
«... در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه ی آهنگر شتافتند و فریدون به تخت شاهی نشست و ضحاک را در کوه دماوند زندانی کرد و مردمان را از گزند او برهانید ...»
و تاریخ نگار دیگری به نام «ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی» که در سال 444 هجری کتاب «زینالاخبار» را نگاشته از جشنهای ایران باستان بخشی را آورده است و دربارهی مهرگان میگوید :
«این روز مهرگان باشد و نام روز و ماه همراهند و چنین گویند که اندر این روز آفریدون بر بیوراسب که او را ضحاک گویند، پیروز شد و او را اسیر کرد و او را بست و به دماوند برد و در آنجا وی را زندانی کرد. مهرگان بزرگ و برخی از مغان چنین گویند که این پیروزی فریدون بر بیوراسب، رام روز بوده است و زرتشت که مغان او را به پیامبری دارند، ایشان را فرموده است، بزرگ داشتن این روز و روز نوروز را.»
گویا تاریخنویسان، شاعران و نویسندگان هم پیمان گشتهاند تا از پیدایش مهرگان گزارشهای یکسانی ارایه دهند.
«اسدی توسی» نیز در «گرشاسب نامه» از چرایی پیدایش مهرگان گزارش میدهد :
فــریـدون فــرخ بـه گـرز نـبـرد ز ضـحـاک تـازی بـرآورد گرد
چو در برج شاهین شد از خوشه مهر نشست او به شاهی سر ماه مهر
و باز هم «بیرونی» در «التفهیم» مینویسد :
«... مهرگان شانزدهمین روز از مهرماه و نامش مهر، اندرین روز، آفریدون ظفر یافت بر بیورسب جادو، آنک معروف است به ضحاک و به کوه دماوند بازداشت و روزها که سپس مهرگان است همه جشنند، بر کردار آنچه از پس نوروز بُوَد ...»
گزارش خلف تبریزی دربارهی پیدایش مهرگان نیز اینچنین است :
«... و در این روز ملایکه یاری و ممدکاری کاوه آهنگر کردند و فریدون در این روز بر تخت شاهی نشست و در این روز ضحاک را گرفته به کوه دماوند فرستاد که در بند کنند و مردمان به سبب این مقدمه جشنی عظیم کردند و عید نمودند و بعد از آن حکام را مهر و محبت به رعایا به هم رسید و چون مهرگان به معنی محبت پیوستن است بنابراین بدین نام موسوم گشت ...»
دکتر «محمود روحالامینی» به نقل از آثارالباقیهی بیرونی مینویسد :
«… و برخی مهرگان را بر نوروز برتری دادهاند چنانکه پاییز را بر بهار برتری دادهاند و تکیهگاه ایشان اینست که «اسکندر» از «ارسطو» پرسید که کدامیک از این دو فصل بهتر است ؟ ارسطو گفت پادشاها در بهار حشرات و هوام آغاز میکند که نشو یابند، و در پاییز آغاز ذهاب آنهاست، پس پاییز از بهار بهتر است...»
و حتی بیرونی که به سختکوشی و پرکاری نامدار است گویا بایستهی خویش میداند که در مهرگان و نوروز بیاساید، آنگونه که «شهروزی» در مورد وی میگوید :
«… دست و چشم و فکر او هیچگاه از عمل بازنماند، مگر به روز نوروز و مهرگان.»
در نظم و نثر پارسی از روزگاران گذشته، دربارهی جشن مهرگان گفتوگو و اشاره بسیار شده است. پس از ساسانیان، در آن روزگاران پر آشوب که نابسامانی و پریشانی در ایران گسترش پیدا کرده بود، باز هم ایرانیان آیینهای گذشته و آدابشان را همچنان نگه میداشتند و هنگامی که فرصتی به دست میآوردند، این آداب و آیینها به آشکاری و روشنی و فر و شکوه برگزار میشد و هنگامی که سختگیری تازیان در اینباره آغاز میشد، ایرانیان به گونههای پنهان آیینهای خود را برگزار میکردند. سرانجام به انگیزهی اهلیت این آیینها، شایان نگرش بود و پذیرا شدن یا زیر همان عنوانها و یا زیر سرپوشها و عنوانهایی تازه مورد پذیرش و اقتباس تازیان یورشی و دشمنان ایران قرار میگرفت. از آن جمله است جشن مهرگان.
«رودکی» دربارهی مهرگان چنین سروده است [2] :
ملکا جشن مهرگان آمــــد جشن شاهان و خسروان آمــد
جز به جای ملهم و خرگاه بـــدل بــاغ و بـــوسـتـان آمـــد
مورد برجای سوسن آمـــد بــاز مــی بر جــای ارغــوان آمــــد
تو جوانـمرد و دولت تو جـوان مــی بر بخت تــو جـوان آمــد
«ابولفضل بیهقی» نیز شرح جشن مهرگان را در که در روزگار مسعود غزنوی برگزار میشد در کتاب خود آورده است :
«... و روز دوشنبه دو روز مانده از ماه رمضان به جشن مهرگان بنشست و چندان نثارها و هدیهها و طرف و ستور آورده بودند که از حد و اندازه بگذشت و سوری صاحب دیوان بیاندازه چیزها فرستاده بود، نزدیک درش تا پیش آورد، همچنان نمایندگان بزرگان پیرامون چون خوارزمشاه آلتونتاش و امیر چغانیان و امیر گرگان و کشورهای قصدار، مکران و دیگران بسیار چیز آوردند و روزی با نام بگذشت. [3]
چگونگی برپایی جشن مهرگان در گذشته
با نگاهی با آثار بجا مانده از بزرگان و دانشمندان و مورخانی چون فردوسی، بیرونی، اسدی توسی، کتزیاس، دوریس، استرابون، و همچنین آثار شاعرانی چون رودکی، فرخی، منوچهری دامغانی، ناصرخسرو، سعد سلمان و ... میتوان به راحتی شیوهی برگزاری جشن مهرگان در دوران پیشین را دریافت.
«کتزیاس»(Katesias) یونانی، پزشک ویژهی اردشیر دوم هخامنشی مینویسد :
«... پادشاهان هخامنشی به هیچگونه نباید مست شوند، مگر در روز جشن مهرگان که لباسهای ارغوانی گرانبهایی میپوشند و همراه با مردم و دستههای نوازندگان و خنیاگران در باده پیمایی همگانی شرکت میجویند ...»
این تنها روز در ایران هخامنشی بوده که مردم میتوانستند در حضور پادشاهان به صورت همگانی باده گساری کنند.
تاریخ نگار دیگری به نام «دوریس»(Duris) مینویسد :
«... پادشاهان در این جشن پایکوبی و دست افشانی میکردند ...»
بنا به گفتهی «استرابون»(Strabon) خشتره پاون (ساتراپ) ارمنستان، در جشن مهرگان بیست هزار کره اسب به رسم پیشکشی به دربار شاهنشاه هخامنشی گسیل میداشت.
اردشیر پاپکان (بابکان) و خسرو انوشیروان در این روز تنپوش نو به مردم میبخشیدند.
در این روز موبد موبدان خوانچهای که در آن لیمو، شکر، نیلوفر، سیب، به، انار، و یک خوشهی انگور سفید و هفت دانه مورد گذاشته بود، واج گویان (زمزمه کنان) نزد شاه میآورد. هفت مورد و هفت چیز دیگر که در خوانچه میگذاشتند، همان هفت چین [4] بود که جز تشریفات جشن نوروز و مهرگان به حساب میآید.
ابوریحان بیرونی میگوید :
«... گویند مهر، نام خورشید است و در چنین روزی پدیدار گشته، از اینرو، نام مهرگان را به او نسبت دادهاند. پادشاهان در این روز تاجی به شکل خورشید که در آن دایرهای مانند چرخ چسبیده بود بر سر میگذاشتند و میگویند که در این روز فریدون بر بیوراسپ (ضحاک ماردوش) دست یافت. چون در چنین روزی فرشتگان از آسمان به یاری فریدون پایین آمدند، لذا در جشن مهرگان به یاد آن روز، در سرای پادشاهان، مردی دلیر میگماشتند و بامدادان به آواز بلند ندا میداد، ای فرشتگان به سوی دنیا بشتابید و جهان را از گزند اهریمنان برهانید.»
خلف تبریزی نیز بخشی از مراسم جشن مهرگان را چنین توصیف میکند :
«... و گویند که اردشیر بابکان تاجی که بر آن صورت آفتاب نقش کرده بودند در این روز بر سر نهاد و بعد از او پادشاهان عجم نیز در این روز همچنان تاجی بر سر اولاد خود نهادندی و روغن «بان» که آن درختی است و میوهی آن را «حسب البان» گویند به جهت یُمن و تبرک بر بدن مالیدندی و اول کسی که در این روز نزدیک پادشاهان عجم آمدی موبد موبدان و دانشمندان بودی و هفت خوان از میوه همچو ترنج و سیب و بی و انار و عناب و انگور سفید و کُنار با خود آوردندی، چه عقیدهی فارسیان آن است که در این روز از هر هفت میوهی مذکور بخورند و روغن بان بر بدن بمالند و گلاب بیاشامند و بر خود و دوستان خود بپاشند ...»
«کومون»(Cumont) خاورشناس و دانشمند بلژیکی در کتاب گرانبهای خود به نام «آیین میترا» چنین میگوید :
«.. بدون تردید، جشن مهرگان که در کشورهای روم باستان، روز پیدایش خورشید نامیده میشد و آن را «سل ناتالیس این وکتی»(Sol Natalis Invecti) یعنی «روز زایش خورشید شکست ناپذیر» [5] میگفتند که به بیست و پنجم ماه دسامبر کشیده شد و شماری زیاد از عیسویان پیش از عیسی مسیح به آیین مهرپرستی گرویدند و پس از گسترش دین مسیح در اروپا، روز زایش مسیح قرار داده شد. چون عیسویان نمیخواستند این روز را جشن بگیرند به نام زاده شدن عیسی جشن گرفتند.»
در واقع باید گفت که کریسمس عیسویان بر پایهی مهر روز ایرانیان باستان است.
دکتر «ذبیح الله صفا» در مجلهی مهر، شمارهی ده، سال نخست چنین مینویسد :
«در روزهای مهرگان و نوروز، پارسیان، مُشک و عنبر و عود هندی به یکدیگر میدادند و تودههای مردم هر کدام به فراخور حال و توانایی و کار خود برای پادشاه پیشکش میآوردند و رسم و آیین و آداب جشن مهرگان همانند بزرگواری روز نخست نوروز بوده است.»
به روایتی نیز تاجگذاری اردشیر پاپکان، مقارن با جشن مهرگان بود.
ابومسلم خراسانی، برمکیان و دولت مردان آن زمان عباسیان، در گرفتن جشن مهرگان پافشاری داشتند.
در کتاب «تلمود»، از کتابهای مقدس یهود هم از جشن مهرگان سخن رفته است و این نشان میدهد که این جشن در بسیاری از مناطق دنیای باستان برگزار میشده است.
واژگان «مهرجان»(مهرجانات) و «نیروز» که معرب شدهی مهرگان و نوروز است و اکنون نیز در بسیاری از کشورهای عرب زبان حاشیهی خلیج فارس و برخی از کشورهای شمال آفریقا به مفهوم جشنواره (فستیوال)، کاربرد دارد و وارد زبان و قلمرو فرهنگی کشورهای مسلمان و عرب زبان گردیده است نیز، نشانهی دیگری است بر فر و شکوه این دو جشن باستانی.

چگونگی برگزاری کنونی جشن مهرگان
امروزه هم میهنانمان چند روز مانده به پاییز با خانه تکانی به پیشباز پاییز و مهرگان میروند، در روز مهر از ماه مهر جلوی در خانهها را آب پاشی و جارو کرده و پس از آن با رفتن به نیایشگاهها و گردهم آمدن با تهیهی خوراکهای سنتی از یکدیگر پذیرایی میکنند و با سخنرانی، خواندن سرود و شعر و دکلمه جشن مهرگان را با شادی برپا میکنند.
در برخی روستاهای کشور، جشن مهرگان همراه با اجرای موسیقی سنتی همراه است بدین گونه که در روز پنجم پس از مهرگان، گروهی از اهالی روستا که بیشتر آنان را جوانان تشکیل میدهند در تالار مرکزی یا نیایشگاه مرکزی روستا یا سرچشمه و قنات، گرد هم میآیند و «گروه ساز» را تشکیل میدهند، هنرمندان روستایی نیز با سُرنا و دف گروه را همراهی میکنند، آنها با هم حرکت کرده و از یک سوی ِروستا و از نخستین خانه مراسم بازدید از اهالی روستا را آغاز میکنند و با شادی وارد خانهها میشوند؛ کدبانوی هر خانه مانند همهی جشنهای ایرانی نخست آینه وگلاب میآورد و اندکی گلاب در دست افراد ریخته و آینه را در برابر چهرهی آنها نگه میدارد و سپس «لــُرَک» را که فراهم نموده میان همهی گروه پخش میکند، این آجیل مخصوص، مخلوطی است از تخم کدو، آفتابگردان، و نخودچی کشمش که همراه با شربت و چای پذیرایی میشود.
آنگاه یکی از افراد گروه ِساز که صدایی رسا دارد نامهای کسانی را که پیش از این در این خانه سکونت داشته و درگذشتهاند باز میگوید و برای همهی آنها آمرزش و شادی روان آرزو میکند.
پس از آن بشقابی از لرک از این خانه دریافت میکنند و در دستمال بزرگی که بر کمر بستهاند میریزند و از خانه بیرون میآیند و به خانه پسین میروند. چنان که در خانهای بسته باشد برای لحظهای بیرون خانه میایستند و با بیان نامهای درگذشتگان آن خانه، بر روان و فروهر آنها درود میفرستند.
برخی از خانوادهها نیز پول و میوه برای استفاده در جشن مهرگان به گروه میدهند و برخی دیگر نیز نوعی نان مخصوص به نام «لورگ» درست میکنند و گوشتهای بریان شده که به قطعات کوچکی تقسیم شده است همراه با سبزی داخل آن قرار داده به گروه میدهند. پس از پایان مراسم در نیایشگاه، موبد یا کدخدا، آجیل، میوه و نان و گوشت و سبزی گردآوری شده را در میان شرکت کنندگان پخش میکند.
مردم تا آنجا که امکان دارد با لباسهای ارغوانی یا سرخ گرد هم آمده و به پایکوبی و شادی میپردازند و هر یک چند نبشتهی شادباش (کارت تبریک) برای هدیه به همراه دارند.

سفره مهرگان
خوان یا سفرهی مهرگانی نیز همچون سفرهی هفت سین نوروز و دیگر سفرههای جشنهای ایرانی، هفتچینی از میوهها و خوراکیهاست همراه با شاخههایی از درختان «سرو»، «مورد» و «گز» و شربتی از عصارهی «هوم»(هَئومَه) [6] که با شیر رقیق شده و نان مخصوص «لورگ» که روی پارچهای ارغوانی گرد ِیک آتشدان چیده میشوند.
هفت میوه همچون سیب، انار، ترنج، سنجد، بی (به)، انگور سفید، انجیر، کُـنار، زالزالک، ازگیل، خرمالو و ...
آجیل ویژهای از هفت خشکبار از جمله مغز گردو، پسته، مغز فندق، بادام، تخمه، توت خشک، انجیر خشک، نخودچی و ...
آش هفت غله از گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن.
کاسهای پر از آب و گلاب و سکه و برگ آویشن همراه با گلهای بنفشه و نازبو (ریحان)، آیینه، سرمهدان، شیرینی و بویهای خوش همچون اسفند و عود و کُندر.

موسیقی مهرگان
خلف تبریزی در «برهان قاطع» برای یکی از مقامها و لحنهای موسیقی سنتی ایران نام «موسیقی مهرگانی» را آورده است، که گمان میرود در دوران گذشته در جشن مهرگان موسیقی ویژهای نواخته میشده که اکنون از آن آگاهی نداریم.
همچنین در میان دوازده مقام نامبرده شده در کتاب «موسیقی کبیر» ابونصر فارابی، مقام یازدهم با نام مهرگان ثبت شده است و نیز نظامی گنجوی در منظومهی «خسرو و شیرین» نام بیست و یکمین لحن از سی لحن نامبردار شده را «مهرگانی» نوشته است.
مهرگان در ادبیات
در ادبیات به ویژه چامههای (شعرهای) پارسی، از مهرگان بسیار سخن به میان آمده است که در اینجا تنها نمونههای کوتاهی از آنها را میآوریم :
مسعود سعد سلمان :
روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر بفزا ای نگار ماه چهر مهربان
مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان
جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ وندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان
کاین جهان را ناگهان از خرمی امروز کرد بوستان نو شکفته عدل سلطان جهان
منوچهری دامغانی :
شاد باشید که جشن مهرگان آمد بانگ و آوای ِدَرای ِکاروان آمد
کاروان مهرگان از خَزران آمد یا ز اقصای بلاد چینستان آمد
نا از این آمد، بالله نه از آن آمد که ز فردوس برین وز آسمان آمد
مهرگان آمد، هان در بگشاییدش اندر آرید و تواضع بنماییدش
از غبار راه ایدر بزداییدش بنشانید و به لب خرد نجاییدش
خوب دارید و فرمان بستاییدش هرزمان خدمت لختی بفزاییدش
دقیقی :
گاه آن آمد که باد مهرگان لشگر کشد دست او پیراهن اشجار از سر بر کشد
باغها را داغهای عریان بر برزند شاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد
زانکه سی سنبر چون ما مست و نرگس شوخ چشم هردو بدخو را همی در زر و در زیور کشد
مهرگان آمد و جشن ملک افریدونا آن کجا گاو خوشش بودی بر ما یونا
قطران تبریزی :
آدینه و مهرگان و ماه نو بادند خجسته هر سه بر خسرو
عنصری :
مهرگان آمد گرفته فالش از نیکی مثال نیکروز و نیکجشن و نیکوقت و نیکفال
ناصر خسرو :
نـوروز بـه از مـهـرگـان، گـرچـه هـــر دو زمـــانــنــد، اعــتــدالــــی
امیرهوشنگ ابتهاج (هـ الف. سایه) :
بــگشاییم کفتران را بــال
بــفروزیم شعله بـر سر کوه
بـسـرایـیـم شادمانه سرود
وینچنین با هزار گونه شکوه
مهرگان را به پیشباز رویم ...
رقص پر پیچ و تاب پرچمما
زیر پرواز کفتران سپید
شادی آرمیده گام سپهر
خندهی نوشکفتهی خورشید
مهرگان را درود میگویند ...
گرم هر کار مست، هر پندار
همره هر پیام، هر سوگند
در دل هر نگاه، هر آواز
توی هر بوسه، هر لبخند
" ما خواهانیم که پشتیبان کشور تو باشیم،
ما نمیخواهیم از کشور تو جدا شویم،
نمیخواهیم از خانه خود جدا شویم،
مباد جز این ای مهر نیرومند ! "
«اوستا، مهر یشت، بند 75»
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 9:42 توسط داود |
والیتن برابر است با مهرگان نه اسفندگان (برگرفته از http://www.cloob.com/profile/blog/one/username/as
خشنوثره مزداهه اهورهه
مهر دارنده ی دشت های فراخ را که بر بلندای هرا بر سرزمین های آریایی هر بامداد پیش از برآمدن خورشید در ارابه ی زرین خویش دیده گر را می ستاییم.
امروز روز اورمزد به میثره زرتشتی(26شهریور خورشیدی) هست ماه مهر و خورشید ماهی با زیبایی های خود
در چند سال گذشته نخست روز والنتین ( روز عشاق مسیحیان) در میان جوانان ایران باب شد و جوانان ایرانی به مناسبت در گذشت سنت والنتین( 14 فوریه ) برای هم هدیه تهیه میکنند اما چند سال است که فریاد امده که چرا آنچه خود داریم را از بیگانه تمنا کنیم. گفتند که خودمان روز مهر داریم چه روزی؟ اسفندگان
اما واقعن اسفند گان روز عشاق ایرانی بوده است ؟ خیر
ایزد شناسی دین زرتشتی به ما چه می گوید؟
امشاسپند ارمئتی کیست؟ این فروزه به عنوان فروزه زنانه در میان فروزه ها جلوه گری می کند وی همچنین نماد زمین است نماد باروی و شکیبایی و نماد زنان اشون
روز ارمئتی به ارمئتی( اسفندارمذ به اسفندارمذ) جشن فرخنده و پر شکوه اسفندگان است و روز زن و مادر
دقت کنید روز زن و مادر
در هیچ یک از نوشتار های آیینی زرتشتی و پهلوی گزارشی روز اسفندگان به عنوان روز مهر ورزی نیامده( دست کم من که نزدیک 90 درصد متون پهلوی را دارم ندیدم)
پس این روز چه روزی هست ؟
مهرگان
ایزد مهر ایزد بزرگ ایرانیان خویشکاری بسیاری از کارها با اوست از جمله پیمان
پیمان عمده خویشکاری مهر است اما خویشکاری های دیگر هم بر دوش وی است آشتی و جنگ ، نگهداری از سرزمین های اریایی و مهر ورزی ارین ها
مهر در فارسی دارای چندین چم است مهر ومحبت ، خورشید،ماه هفتم سال،ایزد مهر
اما چرا مهر به چم دوستی است این را باید در پیمان بستن دید. پیمان بستن در دوران باستان به روزگار ما همانند نیست و بسیار مقدس و تشریفاتی بوده است
نکته ی دیگر این است در میان فروهر حلقه ی دست چپ حلقه ی مهر است که اکنون با بستن پیمان زناشویی به انگشت چپ نهاده می شود .
در متون پهلوی هم ایزد مهر برای پیمان و مهر و محبت امده است
با توجه به این کوتاه نوشت می توان گفت روز جشن اسفندگان روز زن و مادر و روز جشن پر شکوه مهرگان روز جشن مهر ورزی و عشاق است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:49 توسط داود |
آریو برزن سردار ایرانی
233۷ سال پيش در روز 21 مرداد، آريوبرزن سردار بزرگ هخامنشي دفاع مردانه و شهادتجویانه خود را بر عليه دشمن مهاجم و ويرانگر يعني اسکندر مقدوني آغاز کرد.
دويست سال بود كه كوروش بزرگ سلسله باشکوه و متمدن هخامنشي را بنياد گذاشته بود. دويست سال بود كه كشور ما نيرومندترين و صلح جوترین كشور جهان به شمار مي رفت. تخت جمشيد با عظمت و شكوه خيره كننده اش مركز فرمانروايي اين سرزمين پهناور بود.
در ميان اين همه شكوه و جلال ناگاه تندبادي سهمگين از سوي باختر وزيدن گرفت. اسكندر، مردي شهرت طلب، از سرزمين مقدونيه قدم بر خاك پاک ايران گذاشت و با لشكري بيكران به سوي قلب كشور ما رو آورد. اميدها به يك باره به نوميدي گراييد. آيا بايد به همين سادگي اجازه داد تا بيگانگان سرزمين مارا لگدكوب سم اسبان خود سازند؟ هرگز! هرگز! ميهن دوستان تا آخرين قطره خون خود در برابر دشمن پايداري خواهند كرد.
اسكندر گجسته با سپاه فراوان خود بخشی از خاك ايران را درنور ديده بود و به سوي تخت جمشيد پيش مي آمد. براي ورود به فارس او و لشكريانش مي بايست از گذرگاهي تنگ در ميان كوه هاي سر به فلك كشيده بگذرند. از اين رو آريو برزن، سردار دلاور ايراني، تنها چاره را آن دانسته بود كه در اين گذرگاه راه را بر اسكندر و سپاه بيكران او بگيرد.
آفتاب تازه تاريكي شب را زدوده بود كه آريوبرزن، برپشت اسبي زيبا و نيرومند سپاه خود را از پشت كوه به سوي بلندترين نقطه آن به پيش راند. اسب سردار، با يال هاي فرو ريخته و دم برافراشته پيش از اسب هاي ديگر، سوار خود را به بالا مي كشيد، هر چند گامي كه برمي داشت، بادي در بيني مي افكند، نفس را به تندي بيرون مي داد و سر را بالا مي كشيد و اين چنين آشفتگي و بي تابي خود را آشكار مي ساخت. گويي او نيز از سر انجام نا گوار اما پرشكوه و سرفرازانه سوار خود آگاه است.
وقتي آريوبرزن و همراهان به بالاي كوه رسيدند، سپاهيان اسكندر وارد گذرگاه شده بودند. در اين هنگام آريوبرزن فرمان داد تا سربازانش همزمان با تیرباران سنگ هاي بزرگ را از بالاي كوه به پايين در غلتانند.
سنگ ها با قدرت هرچه تمام تر به پايين كوه مي غلتيدند و در ميان سپاه اسكندر مي افتادند يا در راه به برآمدگي يا سنگي ديگر برمي خوردند و خرد مي شدند و با شدتي حيرت آور درميان مقدوني ها فرو مي آمدند و گروهي را پس از گروه ديگر نقش بر زمين مي ساختند.
اسكندر كه تا آن هنگام در هيچ جا مانعي در برابر سپاه ویرانگر خود نديده بود، غرق اندوه گرديد، فرمان عقب نشيني داد و در حالي كه در هر لحظه تني چند از سپاهيانش به خاك مي غلتيدند به جلگه برگشت.
در اين هنگام يكي از اسيران جنگي كه در سرزميني بيگانه گرفتار شده بود و تاریخنگاران نامش را لیبانی نوشتهاند، به اسكندر پيغام داد كه من پيش از این، به اين سرزمين آمده ام و به اوضاع اين نواحي آگاهي دارم. راهي مي شناسم كه سپاه تو را به بالاي كوه مي رساند.
هنگامی كه شب از نيمه گذشته و تاريكي همه جا سايه افكنده بود، اسكندر، درحاليكه بخشي از سپاه خود را در جلگه جا گذاشته بود، در راهي كه اسير نشان داده بود پيش روي كرد.
آفتاب هنوز فروغ زرين خود را بر كوه و جلگه نتابانده بود كه سپاهيان آريوبرزن دريافتند كه دشمن از هر سو آنان را محاصره كرده است.
آيا بايد تسليم شد و چيرگي دشمن را بر خان و مان ديد و ذلت و خفت را به جان خريد يا جنگيد و خاك میهن را از خون خود گلگون كرد؟ دليران جان به کف ايران راه دوم را برگزيدند. آنان نه تنها تسليم نشدند، بلكه نبردي كردند كه پس از دوهزار و سيصد سال هنوز خاطره ي آن در يادها باقي است.
نبرد دلاوران ايراني شگفت آور بود. حتي آنان كه سلاح نداشتند به سپاه دشمن حمله مي كردند و مي كشتند و كشته مي شدند. آريوبرزن با معدودي سوار و پياده خود را به سپاه عظيم دشمن زد. گروهي بسيار از آنان را به خاك افكند و با اينكه بسياري از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقهي سپاه دشمن را بشكافد. او مي خواست زودتر از دشمن خود را به تخت جمشيد برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت.
در اينجا آريوبرزن، اين سردار شجاع، بي باكانه بر دشمن حمله كرد. خود، خواهر و سپاهيانش چندان جنگيدند كه همگي كشته شدند و نموداري از شجاعت و از جان گذشتگي در راه ميهن را براي آيندگان به يادگار گذاشتند
سالروز دفاع مردانه آريوبرزن از ميهن
بر پايه يادداشتهاي روزانه
"كاليستنسCallisthenes " مورخ رسمي اسكندر، 12 اوت (21 مرداد) سال 330 پيش از ميلاد، نيروهاي اين کشورگشای ستمگر مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس (پارسه)" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس) با يك هنگ از ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي سردار
«آريوبرزن Ariobarzan» رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسكندر شده بود كه مصر، لبنان، شام، فلسطین، ترکیه، یونان، بابل و شوش را پیشازاین از دست ایران تصرف و در سه جنگ پیدرپی، داريوش سوم را شكست و فراري داده بود. سرانجام اين هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پاي درآمد و فرمانده دلير آن نيز در نبردی نابرابر برخاك افتاد.
مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنين مقاومتي در گاوگاملا Gaugamela (كردستان كنوني عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعي بود. در "گاوگاملا" با فرار غير منتظره داريوش سوم از میدان نبرد، ارتش ايران نيز كه درحال پيروز شدن بر ما بودند ؛ در پي او دست به عقب نشيني زدند و ما پيروز شديم. داريوش سوم بهسوی شمال شرقي ايران فرار كرده بود و « آريوبرزن » در ارتفاعات جنوب ايران و در مسير پرسپوليس به ايستادگي ادامه مي داد.
دلاوري هاي آريو برزن، يكي از درخشانترین و تحسين برانگيزترین بخش تاريخ میهن ما را تشكيل مي دهد و نمونهاي از جان گذشتگي ايراني در راه ميهن را منعكس مي كند.
آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما شوربختانه تفاوت ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟
اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي ياد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونيداس براي يونان هرسال ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني ( اسپارت ) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم( قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي داد). لئونيداس پادشاه اسپارتي ها بود كه در اوت سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته بود.
آريو برزن و مردانش جان بر كف نهادند تا پايتخت ميهنشان به دست اسكندر گجسته نابود نشود، آنان جان دادند تا اسكندر مقدوني از پلكان قدرت و عظمت تخت جمشید بالا نرود؛ اما ويرانه هاي آنهم خبر از بزرگي، عظمت و اصالت تمدن و فرهنگ ايرانيان باستان مي دهد ــ تمدن و فرهنگي كه رسالت پاسداري از آن تكليف بي چون و چراي هر ايراني و ايرانيتبار است. تا اين ستون هاي سر به فلك كشيده كه ميراث مشترك همه ايرانيان (از آذری و فارسی گرفته تاکرد و بلوچ، ازسیستانی و مازندرانی گرفته تا گیل و لر، از ...) است بر جاي باشند، ايران هم باقي خواهد بود ــ به همان گونه كه در 26 قرن گذشته یونانیان، رومیان، تازیان،ترکان مهاجم ماوراءالنهر(فرارودان) ، مغولها و استعمارگران اروپايي نتوانستند آن را و فرهنگش را از ميان بردارند.*

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:15 توسط داود |
به یاد بابك خرمدین آزاد مردی از تبار شیران

گذری بر زندگی شگفت انگیز و میهن پرستانه بابك خرمدين
خَرَّم در زبان پارسي هر چيزي است كه خوشي و شادي و لذت را براي انسان فراهم آورَد. اينكه بهار و باغ و بوستان را خُرَّم گوئيم به اين دليل است كه مايهي شادي و نشاطاند. واژه دین از دَینه اوستایی می باشد که به معنی وجدان انسان معروف است . خُرَّمدين، و بصورت امروزينش دينِ خُرَّم بمعناي ديني است كه در کنار انسان ساز بودنش مايهي شادي و خوشي مردمان شود . تعريف دين به اين مفهوم در جايجاي گاتاي زرتشت آمده است، مؤلف كتاب البدء والتاريخ درباره پيروان زرتشت ميگويند: هرچه انسان خرمي بيشتري بطلبد اندوه اهريمن بيشتر ميشود و اهريمن بيشتر درصدد جنگيدن با انسان برميآيد ؛ و در تعريف عقايد خرمدينان مينويسد كه آنها هرچه باعث شادي و لذت باشد و طبيعت انسان به آن علاقه داشته باشد و زياني به كسي نرساند را مباح ميدانند . نهضت حق طلبانه خرم دینان را می توان نهضتی بزرگ در تاریخ ایران دانست . زیرا روحیه ملی و ضد بیگانه را در ایران زمین گسترش داد .
معنی واژه بابک در واژه نامه پهلوی - اوستایی استاد بهرام فره وشی از پاپک گرفته شده است که پدر عزیز و کوچک معنی می دهد . یکی از بزرگان سرزمین ایران از نیای ساسان نیز بوده است . متاسفانه عده ای از پانترکهای بی سواد دست به جعل نام این بزرگ مرد ایران زده اند و در سایتهای خود از او به عنوان قهرمان ترکان نام می بردند و او را از ترکستان و مغولستان که سرزمین ترکها می باشد خوانده اند . ولی خوشبختانه نام و معنی وی صددرصد ایرانی است و این حرکات فقط کوته فکری – عدم آگاهی و تفکری متحجرانه از آنها را برای ما نمایان می سازد . پاپک خرمدین از سرزمین آریایی مادهای آذربایجان کجا و بای بک ساختگی عده بچه تجزیه طلب از نوادگان وحشی چنگیز خان مغول کجا ؟!؟!؟
بابك از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود، گويا مسلمانش كرده بودند و نام عربيش حسن بود. جنبشي كه بابك در ایران آغاز كرد و رسما نام جنبش خرمدينان برخود داشت، يك ايدئولوژي مشخصي را مطرح میكرد كه هدفش براندازي نهائي سلطهي عرب - برقراري مساوات انساني در ايران - تأمين خوشيي براي همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود. ابن حزم مينويسد كه ايرانيان ازنظر وسعت ممالك و فزوني نيرو برهمهي ملتها برتري داشتند، به همین جهت لقبِ آزادگان را ممالک دیگر برای ایرانیان برگزیدند . چون دولت باشکوه و سترگ ساسانی بر اثر نبردهای طولانی با امپراتوری روم و هجوم تازیان جنگجو برافتاد و عرب كه نزد آنها دونپايهترين قوم جهان بود برآنها مسلط گرديد اين امر بر ملت ایران گران آمد و خود را با مصيبتي تحملنشدني روبرو يافتند، و برآن شدند كه با راههاي مختلف به جنگ با اعراب برخيزند. ازجمله رهبران آزادی بخش و ملی ایران میتوان سنباد، مقنع، استادسيس، بابك و ديگران را نام برد . دولت ساسانی که نیز که در سالهای پایانی عمرش به سر می برد بدون شک اگر با حمله اعراب روبرو نمی گشت با قیامهایی ملی همچون زمان پارتیان تغییر سلسله می دادند و حکومتی قوی تر و جدید به صورتی کاملا ایرانی روی کار می آمد همانگونه که پارتیان بر ضد سلوکیان یونانی در ایران قیام کردند و دست بیگانگان را از این سرزمین برچیدند و سلسله قدرتمند شاهنشاهی پارتی را برقرار نمودند
نام خرمدين كه به پاخاستگانِ ايراني براي اين جنبش برگزيده بودهاند به روشني نشان ميدهد كه اين يك جنبش مزدكي بوده و همهي شعارها و برنامههاي مساواتطلبانه و ضد بهرهكشي مزدك را دنبال ميكرده است. خود مزدک در تاریخ دینی که ادعای پیامبری آن را می کرد از زرتشت گرفته بود و با تغییراتی می خواست آن را به روز کند ولی چون در برابر دین بهی که دارای پایه های بسیار کهن بود قدرتی نداشت نتوانست گسترش یابد . ابن حزم تصريح ميكند كه خرمدينانِ پيرو بابك يك فرقهي مزدكي بودند . اساس تعاليم مزدك برآن بود كه مردم بايد هم دراين دنيا و هم دردنياي ديگر به سعادت و شادمانی دست يابند؛ يعني هم دراين دنيا با كسب وكار وكشاورزي و صنعتْ براي خودشان بهشت بسازند، و هم با انجام كارهاي نيكو و خودداري از كارهاي بد رضايت خدا را حاصل كنند تا درآخرت به بهشت بروند. نيك در تعاليم مزدك عبارت بود ازگفتار وكرداري كه به خود يا ديگري منفعتي برساند و سعادتي فراهم آورَد؛ و بد عبارت بود ازگفتار يا كرداري كه به خود يا ديگران آسيب و گزند وارد آورد يا سبب محروميت شود. ابنالنديم در وصف يكي از ايرانيانِ مزدكي مقيم بغداد به نام خسرو ارزومگان كه ويرا پيرو مذهبي شبيه مذهب خرمدينان ناميده، مينويسد كه به پيروانش دستور ميداد بهترين لباسها بپوشند، و خودش نيز بهترين لباسها ميپوشيد و به آن افتخار ميكرد .
مركز فعاليت بابك در آذربايجان بود ولی نهضتش در تمامی شهرهای ایران مشغول به فعالیت بود . جماعات بزرگي از عربها پس از یورش سپاه اسلام در شهرها و روستاهايش آذرآبادگان اقامت گرفته بودند. هدف او از ميان بردن سلطهي اربابانِ عرب بود كه نزديك به دوقرن مردم ایران را تاراج ميكردند. قبايل عرب همراه با فتوحات عربي به درون آذربايجان و دیگر شهرهای ایران سرازير شدند. بلاذري دربارهي سرازير شدنِ عربها به آذربايجان در زمان عثمان و امام علي، مينويسد بسياري از عشاير عرب از بصره وكوفه و شام به آذربايجان سرازير شدند و هرگروهي برهرچه از زمين توانست دست يافت و مصادره كرد، و بعضيشان زمينهائي را از عجمها خريدند و روستاهائي نيز به اين عشاير واگذار شد، و مردم اين روستاها به مُزارعينِ اينها تبديل شدند .
آغاز نهضت بابك در ایران را سال ١٩٤خ ذكر كردهاند. در مدت كوتاهي سراسر روستائيان نيمهي غربي ايران و جنوب ایران به نهضت خرمدينان پيوستند. طبري مينويسد كه مردم روستاهاي نواحي اصفهان و همدان و ماهسپيدان و مهرگانكدك و جز اينها نيز به دين خرمدينان درآمدند . نخستين درگيري ناكامِ سپاهيان دولت عباسي و بابك درسال ١٩٨خ گزارش شده و خبر از شكست سپاه عباسي ميدهد. دومين درگيري ناكامِ سپاه عباسي و بابك درسال ٢٠٠خ بود كه بخش اعظم سپاهيان عباسي را بابك در غربِ ايران- نزديكيهاي همدان- كشتار كرد. اعزام نيروهاي عباسي به جنگ بابك درسراسر سالهاي ٢٠٠- ٢٠٦خ تكرار شد و هربار از بابك شكست يافتند. در سال ٢٠٣خ در دو نبرد بزرگ، دوتن از فرماندهان برجستهي دولتِ عباسي به قتل رسيدند؛ و يك فرمانده برجسته نيز شكست يافته فرار كرد. در سال ٢٠٦خ يك افسر برجستهي عرب با سِمَتِ والي آذربايجان اعزام شد و سپاه بزرگي در اختيارش نهاده شد تا بهكار بابك پايان دهد. اين مرد نزديك به دوسال با بابك درگير بود، و در خردادماه ٢٠٨خ دركنار روستاي بهشتاباد كشته شد و بخش اعظم سپاهش قتل عام شدند
خليفهي عباسي در اواسط تابستان ٢١٢خ چندين لشكر به غرب ايران فرستاد، كه به گزارش طبري شصت هزار تن از روستائيان ناحيهي همدان را قتل عام كردند، ولي بابك توانست شكستهاي سختي بر اين نيروها وارد سازد و با تلفات و این متجاوزان را با شكست به بغداد برگرداند. به دنبال اين شكستها، خليفه تصميم گرفت كه امر مقابله با بابك را به يك افسرِ مانوي مذهبِ نومسلمان ايراني معروف به افشين ، از خاندان ساسانی واگذارد. افشين چندي پيش براي سركوب شورشهاي مصر اعزام شده بود و مأموريتش را به نحوي بسيار پسنديده انجام داده بود و هنوز در مصر بود. اورا خليفه فراخوانده به مقابلهي خرمدينان گسيل كرد. افشين درناحيهي همدان مستقر شد و در غرب و مركزِ ايران از همدان و آذربايجان تا اصفهان و ري، با بزرگان روستاها مذاكراتي انجام داد و وعده های دروغین برای متفرق کردن آنها از کنار بابک به آنان داد كه به ظاهر برآورندهي خواستههاي روستائيان بود .
افشين پس ازآنكه اوضاع غرب ايران را در خلال يكسال و نيم با سیاست ضد ایرانی و در جهت حمایت از اعراب و تهديد و هداياي نقدي (كه به دهخدايان ميداد) آرام كرد، براي به دام افكندنِ بابك نقشه چيد. كارواني با محمولهي امداد مالي و غذائي از بغداد عازم اردبيل شد تا به دژي كه محل استقرار سپاهيان خليفه بود تحويل دهد. بابك بيخبر از دامي كه افشين برايش چيده بود، تصميم گرفت كه راه را برآن كاروان بربندد و محمولههايش را تصاحب كند. افشين شبانه بدون سروصدا و بدون نواختن كوس و كَراناي (شيپور جنگي)، در نزديكيهاي دژ موضع گرفت؛ زيرا يقين داشت كه بابك براي تصرف دژ خواهد آمد. بابك ابتدا يك قرارگاه كوچكِ سپاهيان خليفه بر سرراهش را مورد حمله قرار داد و افرادش را كشت، آنگاه به كنار دژ رفته به افرادش استراحت داد كه روز ديگر به دژ حمله كنند. دراين هنگام افشين براو شبيخون زد. گويا همهي افرادي كه همراه بابك بودند كشته شدند، ولي بابك جان سالم ماند (زمستان سال ٢١٤خ). افشين پس ازآن به برزند برگشت و آنجا اردو زد تا با ادامه دادن تماس با كلانترانِ روستاها كار پراكنده كردن بقاياي هواداران روستائي بابك در ایران را دنبال كند .
از اوائل سال ٢١٥خ منطقهي نفوذ بابك كه سابقا به همدان و اصفهان و ري ميرسيد، ازحد مناطق كوهستاني هشتادسر در آذربايجان فراتر نميرفت. افشين پس از برگزاري مراسم نوروز و سيزده بهدر براي حمله به بابك آماده شد. نخستين حملهي او به هشتادسر با شكست مواجه شد. پس ازآن در سراسر ماههاي اين سال چندين حمله به هشتادسر صورت گرفت كه همه ناكام ماند. داستان اين نبردها را طبري با استفاده از آرشيو گزارشهاي كتبي به تفصيل دقيقي درحجم حدود ٣٠ صفحه ذكر كرده است كه همه خبر از رشادتهاي بيمانندِ بابك و يارانش ميدهد .
در بهار سال ٢١٦خ سپاه امدادي خليفه با سي ميليون درهم كمك مالي به بَرزَند رسيد؛ و افشين حملاتش به بابك را ازسر گرفت. افشين ابتدا به كلانرود منتقل شده درآنجا اردو زد و برگرد خويش خندق كشيد. به زودي يك لشكر بابك تحت فرمان آذين- برادرِ بابك- به سوي كلانرود حركت كرد. نبرد سپاهيان افشين و بابك در يكي ازدرههاي تنگ كوهستاني درگرفت، كه تفاصيل آنرا طبري ذكر كرده ولي نتيجهي آن را معلوم نميدارد. ازآنجا كه اين تفاصيل از روي سند كتبي گزارش افشين نوشته شده، ميتوان پنداشت كه افشين اين بار نيز با شكست مواجه شده ولي شكست خود را در نامهاش منعكس نكرده باشد. دراين ميان لشكرهاي امدادي پيوسته از بغداد ميرسيد. افشين پيشروي آهسته در گذرگاههاي كوهستاني به سوي قرارگاه بابك را ادامه داد. او بر هركدام از گذرگاههاي استراتژيك دست مييافت دژي بنا ميكرد و پيرامونش را خندقي ميكشيد و لشكري درآن ميگماشت تا تحركات احتمالي روستائيان منطقه را زير نظر بگيرد. بدين ترتيب افشين به قرارگاه بابك در منطقهي بذ در کلیبر نزديك شد. ازاين به بعد نام بخاراخدا از فئودالهاي بزرگِ ايرانيتبارِ سغد بعنوان يكي از فرماندهان برجستهي سپاه افشين به ميان ميآيد. استقرار افشين برفراز يكي از بلنديهاي مشرف بر بذ دركنار رودرود ماهها بطول انجاميد. بابك دستهجات مسلحش را به گذرگاههاي كوهستاني ميفرستاد تا دستهجات افشين را به دام افكنند، و خودش در قرارگاهش در برابر ديدگان افشين موضع گرفته بود و همهروزه جشن شادي برپا ميكرد و افرادش ناي و دهل ميكوفتند و پايكوبي ميكردند و سرود ميخواندند و افشين خائن به ایران را به استهزاء ميگرفتند. دريكي از روزها بابك مقاديري خيار و سبزيجات و هندوانه براي افشين هديه فرستاد و به او پيام داد كه ميبينم شما جز كُماچ و شوربا چيز ديگري براي خوردن نداريد؛ دلم برايتان ميسوزد و اميدوارم اين هدايا دلتان را نيز نسبت به ما نرم كند . افشين كه ميدانست هدف بابك ازاين كار برآورد نيروي او باشد سردستهي اين مأموران را با گروهي از افرادش فرستاد تا سه خندق بزرگ و ديگر خندقها را بازديد كند و خبرش را براي بابك ببرد، شايد بابك دست از مقاومت برداشته و تسليم شود .
در شهريورماه ٢١٦خ و زماني كه روستائيان سرگرم كار در مزارع و باغستانها بودند، حملهي افشين به شهر بذ (مركز بابك) با سپاهی عظیم آغاز شد. چون افشين به نزديكي بذ رسيد و بابك فقط سرداران خود را در کنارش دید راهی به جز فریب افشین خائن ندید . به همین جهت شخصی به نزد او فرستاده پيام داد كه چنانچه او تعهد بسپارد كه به وي و مردانش آسيب نرسد، شهر را به او تسليم خواهد كرد. افشين پاسخ مساعد داد و بابك شخصا از دژ بيرون آمد تا با افشين مذاكره كند. افشين نيز وقتي دانست كه بابك درحال نزديك شدن به اواست به طرف او رفت. چون بابك و افشين در فاصلهئي ازهم قرار گرفتند كه ميتوانستند صداي يكديگر را بشنوند، بابك به او گفت: حاضرم كه تسليم شوم ولي مهلت ميخواهم كه خود را آماده كنم. افشين گفت: چندبار به تو گفتم كه بيا و تسليم شو، ولي قبول نكردي. اكنون نيز دير نيست، اگر امروز تسليم شوي بهتر از فردا است. بابك گفت: من تصميم خودم را گرفتهام و تسليم ميشوم؛ ولي بايد تعهدنامهي كتبي خليفه را برايم بياوري تا اطمينان يابم كه چنانچه تسليم شوم نه به خودم و نه به افرادم گزندي نخواهد رسيد. افشين به او قول داد كه چنين خواهد كرد .
ولي بابک که افشین را فردی خائن و ضد ایرانی می دانست افشین را فریب داده بود و در اندیشه پیروزی در جنگ بود . در همان لحظاتي كه بابك با افشين درحال مذاكره بود و به افسرانش پيام فرستاده بود كه دست از نبرد بكشند تا به ظاهر با افشين به نتيجه برسد، تيپهاي سپاه افشين وارد شهر بذ شدند وآتش در شهر افكندند و شهر را ويران کردند . گروهي به فراز كاخ بابك رفتند تا پرچم اسلام برافرازند. گروههاي بسياري در كوچهها در حركت بودند وآتش به خانهها ميافكندند و شهرها را ویران کردند و خبر این جنایات بر بابك رسید و سریعا محل مذاكره را ترك كرده به شهر برگشت شايد بتواند شهر را نجات دهد. ولي دير شده بود. كشتار و تخريب و نفرتافكني و آتشزني تا پايان روز ادامه يافت، كليهي مدافعان شهر به قتل آمدند، و افراد خانوادهي بابك دستگير شده به نزد افشين فرستاده شدند. درپايان روز كه سپاه افشين به خندقشان برگشتند، بابك و مرداني كه همراهش بودند به شهر وارد شدند و پس از ديدن ويرانيها از شهر رفته در درهئي دركنار هشتادسر مخفي شدند. روز ديگر نيز به روال همانروز تخريب و آتشزني ازسر گرفته شد و اين كار تا سه روز ادامه داشت تا شهر بهكلي سوخت و اثري ازآبادي برجا نماند .
افشين به همهي كلانتران روستاهاي اطراف، ازجمله به ديرها و كليساهاي مسيحيان كه در همسايگي آذربايجان درخاك ارمنستان بودند نامه نوشت كه هرجا از بابك خبري به دست آورند به او اطلاع دهند و پاداش نيكو دريافت كنند. بابك با دوبرادرش و مادر و همسرش گلاندام راهی جنگلهای ارمنستان و آران شدند. كساني به افشين خبر دادند كه بابك و چندتن از يارانش در يك درهي پردرخت وگياه درمرز آذربايجان وارمنستان مخفي است. افشين برگرداگرد آن دره دستهجات مسلح مستقر كرد تا از هرراهي كه بيرون آيد دستگيرش كنند. او ضمنا اماننامهي خليفه را كه ميگفت درآن روزها رسيده به افرادِ بابك كه اسيرش بودند نشان داد، و به يكي از برادرانِ بابك و چندتني از كسانش كه اجبارا تسليم شده بودند سپرد وگفت: من انتظار نداشتم كه به اين زودي نامهي خليفه برسد، و اكنون كه رسيده است صلاح را درآن ميدانم كه براي بابك بفرستم. او ازآنها خواست كه نامه را برداشته براي بابك ببرند و راضيش كنند كه بيايد و خود را تسليم كند. آنها گفتند كه محال است بابك تن به تسليم دهد؛ زيرا كاري كه نميبايست اتفاق ميافتاد اكنون اتفاق افتاده و جائي براي آشتي باقي نمانده است. افشين گفت: اگر اينرا برايش ببريد او شاد خواهد شد . سرانجام دوتن از یاران بابك حاضر شدند نامه را ببرند. پسر بابك نامهئي همراه اينها خطاب به پدرش نوشته به او اطلاع داد كه اينها با اماننامهي خليفه به نزدش آمدهاند و او صلاح را درآن ميداند كه وي خود را تسليم كند . چون فرستادگان به نزد بابك رسيدند بابك به آنها و به پسرش كه نامه به وي نوشته بود دشنام داد و گفت اگر اين جوان پسر من بود بايد مردانه ميمُرد نه اينكه خودش را به دشمن تسليم ميكرد . به آن دونفر نيز گفت كه شما اگر مرد بوديد نبايد اكنون زنده ميبوديد تا پيام دشمن را به من برسانيد؛ زيرا مردن در مردي بهتر است از لذتِ زندگي چهلساله در نامردي . سپس يكي ازآنها را دردم كشت و ديگري را با همان اماننامهي خليفه باز فرستاد، و گفت به پسرم بگو كه حيف ازنام من كه برتواست. اگر زنده بمانم ميدانم با تو چه كنم .
بعد ازآن بابك دريكي از روزها با همراهانش ازدره خارج شده به سوي ارمنستان به راه افتاد. افراد افشين كه از بالا نگهباني ميدادند آنها را ديده تعقيب كردند. بابك و همراهانش به چشمهساري رسيدند و ازاسب پياده شدند تا استراحت و تجديد نيرو كنند و غذائي بخورند. افراد تعقيبكننده برآن بودند كه بابك را غافلگير كنند، ولي هنوز به نزد بابك نرسيده بودند كه بابك وجودشان را احساس كرده خود را برروي اسب افكند و ازجا درپريد. سواران تعقيبش كردند. زن و مادر و يك برادر بابك دستگير شدند. بابك وارد خاك ارمنستان شد و چون خسته وگرسنه بود به يك مزرعه رفت كه چيزي بخرد. سرانِ آن روستا نيز مثل ديگر روستاها پيام افشين را دريافته بودند، و ميدانستند كه اگر بابك را تحويل دهند جائزه دريافت خواهند كرد. يكي از كشاورزان با ديدن بابك كه رخت برازنده دربر داشت و سوار براسبي نيكو بود وشمشيري زرين حمايل كرده بود، گمان كرد كه او شايد بابك باشد. لذا خبر به كشيش روستا برد. كشيش چند نفر را برداشته به سرعت خودش را به بابك رساند كه درحال غذا خوردن بود. او به بابك تعظيم كرده دستش را بوسيده گفت: من از دوستداران توام، و ازتو ميخواهم كه به مهماني به خانهام بيائي. دراين روستا و اطراف آن همهي كشيشها دوستدار توهستند و اگر با ما باشي آسيبي به تو نخواهد رسيد . بابك كه خسته و درمانده بود، فريب احترامها و وعدههاي كشيش را خورد و همراه او وارد خانهاش شد. كشيش از همانجا شخصی را به نزد افشين فرستاد تا به وي اطلاع دهند كه بابك درخانهي اواست. افشين يكي از افرادش را به نزد كشيش فرستاد تا بابك را شناسائي كند و نسبت به درستي پيام كشيش اطلاع يابد. كشيش به فرستادهي بابك رخت طباخان پوشاند، و وقتي آن مرد سيني غذا را براي بابك و كشيش برد بابك ازكشيش پرسيد: اين مرد كيست؟ كشيش گفت: ايراني است و مدتي پيشتر مسيحي شده و به ما پيوسته در اينجا زندگي ميكند. بابك با مرد حرف زد و پرسيد اگر مسيحي شده چه ضرورتي داشته كه اينجا باشد. مرد گفت: من از اينجا زن گرفتهام. بابك به شوخي گفت: ازمردي پرسيدند ازكجائي؟ گفت: ازآنجا كه زن گرفتهام .
بههرحال كشيش به افشين پيام داد كه دودستهي مسلح را به نقطهي مشخصي بفرستد، و روزي را نيز مقرر كرد كه بابك را به بهانهي شكار به آنجا خواهد بُرد. اين عمل براي آن بود كه او نميخواست بابك را در خانهاش تحويل مأموران افشين بدهد، زيرا ازآن ميترسيد كه بابك زنده بماند و دوباره جان بگيرد و ازاو انتقام بكشد. طبق قراري كه در پيامش به افشين داده بود، كشيش يكروز به بابك گفت: چند روزي است كه درخانه نشستهاي و ميدانم كه ازاين حالت دلگير و خستهاي. اگر تمايل داري من زميني دارم كه آهوان بسياري درآنجا يافت ميشوند، و چندتا باز شكاري نيز دارم كه گاه آنها را با خود به شكار ميبرم. بيا فردا به شكار برويم . بابك درخلال چند روزي كه مهمان كشيش بود ازاو و اطرافيانش رفتارهاي نيكي ديده و كاملا به او اعتماد يافته بود. افشين دودستهي مسلح از افراد برجستهاش را همراه دو افسر از خاندان ايراني سُغد به نامهاي پوزپاره و ديوداد به محلي كه كشيش تعيين كرده بود فرستاد تا كمين كنند و درلحظهي مناسب برسر بابك بتازند و دستگيرش كنند. بابك در روز مقرر همراه كشيش به شكار رفت ولي خودش شكارِ پوزپاره و ديوداد گرديد. وقتي بازداشتش كردند و دستهايش را ازپشت ميبستند، رو به كشيش كرده به او دشنام داد و گفت: مردك! اگر پول ميخواستي من ميتوانستم بيش ازآنچه اينها به تو خواهند داد بدهمت. مطمئنم كه مرا به بهاي اندك فروختهاي .
روزي كه قرار بود بابك را وارد برزند (اقامتگاه افشين) كنند، افشين مردم شهر و بسياري از مردم روستاهاي دور و نزديك را در ميدانِ بزرگي در بيرون شهر در دوسو گرد آورد و ميانشان فاصلهي كافي گذاشت تا بابك بگذرد و همه به او بنگرند و بدانند كه كارِ بابك تمام است. ساعتي كه بابك را در زنجيرهاي گران از ميان دوصفِ مردم ميگذراندند، شيون زنان وكودكان بلند شد كه براي رهبر محبوبشان ميگريستند و برسر وسينه ميزدند. افشين با صداي بلند خطاب به زنهاي شيونكننده گفت: مگر شما نبوديد كه ميگفتيد بابك را دوست نداريد؟ زنان با شيون جواب دادند: او اميد ما بود و هرچه ميكرد براي ما ميكرد . برادر بابك نيز مثل بابك نزد يكي از كشيشان پنهان شده بود. ويرا نيز آن كشيش به مأموران افشين تحويل داد .
موضوع بابك چنان براي خليفه بااهميت بود كه وقتي خبر دستگيريش را شنيد جايزهي بزرگي براي افشين فرستاد و به او نوشت كه هرچه زودتر ويرا به پايتخت ببرد. فرستادگان خليفه همهروزه به آذربايجان اعزام ميشدند تا با افشين درتماس دائم باشد و او بداند كه چه وقت و چه ساعتي افشين و بابك به پايتخت خواهند رسيد؛ و برفراز تمام بلنديهاي سرراه و دركنار جاده ديدبان گماشت تا هرگاه افشين را ببينند به يكديگر جار بزنند و همچنان اين جارها تكرار شود تا به خليفه برسد. او همهروزه هيئتي را همراه با هدايا و اسب و خلعت به نزدِ افشين ميفرستاد تا قدرداني از خدمت افشين را به بهترين وجهي نشان داده باشد. افشين در ديماه ٢١٦خ با شوكت و شكوه بسيار زيادي وارد پايتخت خليفه گرديده به كاخي رفت كه به خودش تعلق داشت و بابك را نيز درآن كاخ زنداني كرد. چون هوا تاريك شد و مردم به خواب رفتند، خليفه به يكي از محرمانش مأموريت داد تا بطور ناشناس به نزد بابك برود و اورا ببيند و بيايد اوصافش را به او بگويد. آن مرد چنان كرد، و افشين ويرا بعنوان مأمور حامل آب به اطاقي برد كه بابك درآن زنداني بود. خليفه وقتي اوصاف بابك را ازاين محرم شنيد، براي اينكه بابك را ببيند و بداند اين مرد چه عظمتي است كه ٢٢ سال مبارزاتِ مداوم و خستگيناپذيرش پايههاي دولتِ اسلامي را به لرزه افكنده است، نيمشبان برخاسته رخت ساده برتن كرد و وارد خانهي افشين شده بطور ناشناس وارد اطاق بابك شد و بدون آنكه حرفي بزند يا خودش را معرفي كند، دقايقي دربرابر بابك برزمين نشست و چراغ دربرابر چهرهاش گرفته به او نگريست .
بامداد روز ديگر خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ويرا ببينند. بنا بر نظر يكي از درباريان قرار برآن شد كه ويرا سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند. پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختي زنانه و بسيار زننده و تحقيركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصداي بسيار زياد با حضور شخص خليفه برفراز سكوي مخصوصي كه براي اين كار دربيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد. براي آنكه همهي مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك ميشود و دقايقي ديگر بابك اعدام خواهد شد، چندين جارچي در اطراف و اكناف با صداي بلند بانگ ميزدند نَوَد نَوَد اين اسمِ دژخيم بود و همه اورا ميشناختند .
ابن الجوزي مينويسد كه وقتي بابك را براي اعدام بردند خليفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اينهمه استواري نشان ميدادي اكنون خواهيم ديد كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهيد ديد. چون يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خوني كه از بازويش فوران ميكرد صورتش را رنگين كرد. خليفه ازاوپرسيد: چرا چنين كردي؟ بابك گفت: وقتي دستهايم را قطع كنند خونهاي بدنم خارج ميشود و چهرهام زرد ميشود، و تو خواهي پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهرهام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود . به این ترتیب دستها و پاهاي بابك را بریدند . چون بابك برزمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتي كه اين حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس ازآن چوبهي داري در ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشهي بابك را بردار زدند، و سرش را خليفه به خراسان فرستاد .
آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ) :
تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت .من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد .
من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند .مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند . اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند .
مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد . و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
” پاینده ایران “
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است . اعدام بابك چنان واقعهي مهمي تلقي شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر بنام خشبهي بابك یعنی چوبهي دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسي بود شهرت همگاني داشت و يكي از نقاط مهم و ديدني شهر تلقي ميشد . برادر بابك يعني آذين را نيز خليفه به بغداد فرستاد و به نايبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند. طبري مينويسد كه وقتي دژخيمْ دستها و پاهاي برادر بابك را ميبُريد، او نه واكنشي از خودش بروز ميداد و نه فريادي برميآورد. جسد اين مرد را نيز در بغداد بردار كردند . بدين ترتيب كار بابك پس از ٢٢ سال پيروزي پيدرپي و وارد آوردن شش شكست بزرگ بر ششتا از بهترين فرماندهان ارتش عباسي، و پس از اميدهاي فراواني كه روستائيان ايران به او بسته بودند، با توطئهي نمايندهي عيسا مسيح و یک شاهزاده خائن ایرانی به پايان رسيد . تاريخ بداند كه مدعيان توليت دين در هردين و مذهبي دشمن تودههاي تحت ستم و همدست زورمندانند، و اين امر منحصر به متوليان يك دين خاص نيست، بلكه كشيشان مسيحي نيز با همهي مدعاهائي كه ارائه ميكنند .
امروزه ایرانیان آزاده از 10 تا 13 تیر ماه هر سال بر قلعه سر به فلک کشیده این سردار بزرگ گرد هم می آیند و مراسم زادروزش را گرامی می دارند . مردم ایران از شهرهای مختلف راهی کلیبر در شمال اهر می شوند . متاسفانه عده ای از ضد ایرانیان متحجر و وطن فروش نیز از این گردهم آیی ملی سو استفاده میکنند و با برافراشتن پرچمهای ترکیه و جمهوری آران ( آذربایجان ) سعی به انحراف کشیدن این یابود میکنند . این افراد که به پان ترکیسم مشهور هستند باقی مانده سید جعفر پیشه وری گجستک هستند که با امکانات روسهای متجاوز سعی در متلاشی کردن ایران داشت . به همین منظور همه ساله سپاه پاسداران دورادور کل این مراسم را تحت کنترل خود دارند .
درود بر ایران و درود بر آذر آبادگان (آذربایجان) فرزند ایران

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:10 توسط داود |
لایحه حمایت از خانواده عقب گردی تاریخی است
سعیده اسلامی-27 مرداد 1387
|  |
مدرسه فمینیستی: اخیرا لایحه ی حمایت از خانواده در کمیسیون قضایی مجلس به تصویب رسیده و آماده مطرح شدن در صحن علنی مجلس است. ماده 23 این لایحه، محور اصلی بحث فعالان عرصه های مختلف اجتماعی و سیاسی است. هر چند مواد دیگر این لایحه جای بحث های فراوانی دارد اما گستره بحث در این لایحه عموما مربوط به همین ماده است که راه چند همسری را بر مردان تسهیل می کند.
یکی از خواسته های محوری «کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیز» که در راستای مبارزات حقوقی زنان شکل گرفته است، منع تعدد زوجات است. در حین جمع آوری امضاء و برخورد با زنان جامعه، بارها شاهد ترس عمیق و درونی آنها از ازدواج مجدد همسران شان بوده ام. دلهره ای که شاید به جرات بتوان گفت از ابتدای ازدواج با وجود قوانین حامی تعدد زوجات در ایران، همراه آنها بوده و زندگی آنها را ناامن ساخته است. هیچ یک از این زنان حاضر به تقسیم علاقه و سهم زندگی خود با دیگری نیستند. ترس از فروریختن نهاد خانواده و ترس از آینده ی فرزندان شان با زندگی آنها عجین شده است.
بسیاری از مروجان چند همسری و همچین طراحان چنین لایحه ای برای صحه گذاشتن بر تعدد زوجات، متون دینی را توجیه و مبنای کارشان قرار می دهند. حال این سوال مطرح است که اگر مبنای طرح چند همسری قرائتی چنین کذا از متون و سنت دینی است آیا با این برداشت و تفسیر از دین، برده داری نیز مجاز تلقی نخواهد شد؟
طراحان این لایحه توانایی مالی را شرط ازدواج مجدد می دانند، چرا این شرط ، ازدواج اول را در برنمی گیرد، مگر عدالت تنها مبنای مالی دارد؟
شرط توانایی مالی مرد برای داشتن چند همسر که باید توسط دادگاه ثابت شود، ما را به سالهایی بسیار دور پرتاب می کند. كریستن سن در كتاب «ایران در زمان ساسانیان» اساس تشکیل خانواده را در دوره ساسانیان، اصل تعدد زوجات می داند. او می گوید در آن دوره مردان نسبت به توانایی مالی خود زن اختیار می کردند یعنی تعداد زنانشان بستگی به وسع مالی آنها داشت. به این ترتیب مردان فقیر تنها یک زن داشتند. به طور معمول یکی از زنان یا چند تن از آنها لقب بانوی خانه می گرفت که بانوان خانه می توانستند بر زنان دیگر سروری کنند. در واقع نوعی سیستم اشرافی و سلسله مراتبی میان زنانِ مردان متمول برقرار بود. در آن دوره (حدود 15 قرن پیش!) هر زنى که عنوان بانوى خانه را داشته است داراى خانه جداگانه بوده و شوهر مكلف بود كه مادام العمر او را نان دهد و نگهدارى كند.*
زمانی که به این متون نگاه می کنیم به نظرمان ممکن است خیلی غریب باشد. بیش از 1500 سال از آن زمان می گذرد. ما راه مدنیت را به ظاهر پیموده ایم. اما پس از گذشت 15 قرن دوباره باید شاهد رواج چنین سننی در جامعه باشیم آنهم به واسطه قانونی که در یک حکومت (مدعی) جمهوری به تصویب می رسد نه در کشوری با حکومت پادشاهی و سلسله مراتبی!
ماده 23 به صراحت تعهد اجرای عدالت بین همسران را به عنوان شرط اختیار همسر بعدی ذکر کرده است. باید پرسید: عدالت در اینجا چه معنایی می تواند داشته باشد؟ آیا امکان اعمال و سنجش عدالت در مساله ای که خود ناقض عدل و برابری است می تواند وجود داشته باشد؟ و در نهایت چه ضمانت اجرایی برای اجرای عدالت پیش بینی شده است و زوج در مقام عدم عمل به تعهد رعایت عدالت چگونه کیفر خواهد شد؟ دقت در مسائل مطروحه نشان می دهد که تسهیل چند همسری و تبدیل آن به قانون تنها به گسترش نابرابری ، شیوع آسیب های اجتماعی ، سستی بنیان خانواده ها و به عبارت دیگر عقب گردی تاریخی در حوزه ی حقوق زنان به شمار می رود و تبعات منفی آن همه ی آحاد جامعه را در بر خواهد گرفت. تصویب این قانون نه تنها کمک و حمایتی در جهت مستحکم نمودن روابط زن و شوهر نمی کند بلکه ترس و اضطراب از آینده ای تاریک می تواند در انتظار تک-تک زنان جامعه ما باشد. |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:19 توسط داود |
ضرورت تشکیل کمپین علیه حجابِ اجباری / فروغ. ن. تمیمی
|
برگرفته از سایت http://iran-women-solidarity.net

|
|
"ما چهار زن فرانسوی بودیم که در هشت مارس ۱۹۷۹ و روزهای پس از آن، در خیابانهای تهران همراه زنان ایرانی در جشن روز زن و تظاهرات آنان علیه طرح حجاب اجباری شرکت داشتیم. ما کوشیدیم جنبش زنان ایران را به دنیا معرفی کنیم." این جملات آغازین فیلمی است که چهار عضو جنبش رهایی بخش زنان در فرانسه در ماه اسفند ۱۳۵۷ حدود چهار هفته پس از پیروزی انقلاب، از تظاهرات هزاران زن علیه حجاب در تهران تهیه کرده بودند.
در آستانه هشت مارس ۲۰۰۸ هستیم. بازنگری کوتاهی به آن روزهای تاریخی و دستاوردهای جنبش فعلی زنان در ایران را در اینجا به اختصار میخوانید.
آزادی جهانی است، نه شرقی، نه غربی است. این شعار اصلی پلاکاردهای پانزده هزار زنی بود که در دانشگاه تهران، در مقابل کاخ دادگستری و ساختمان رادیو و تلویزیون در هشت مارس ۱۹۷۹ و روزهای پس از آن علیه طرح حجاب اجباری تظاهرات کردند. علیه مسوولین دولت انقلابی و جمهوری نوپایی که تنها چند هفته از تولدش میگذشت و آزادی و برابری را وعده داده بود. اما لغو بلافاصله قانون حمایت خانواده که حاصل تلاشهای زنان نسلهای پیشین بود و مطرح کردن حجاب اجباری، نشان داد که سیاستمداران بنیادگرا آزادی و برابری زنان را با معیارهای دیگری تعریف، در قانون ثبت و اجرا خواهند کرد.
در هشت مارس ۱۹۷۹ فیلمسازان فرانسوی زنان به خشم آمده را همه جا دنبال کرده بودند. در بخشی از این فیلم، دو خانم میانسال و چادری در میان زنان دیگر شعار میدهند. اولی در پاسخ اینکه چرا مخالف حجاب است میگوید: "بچه هایمان درس خواندهاند و میخواهند آزاد باشند. سالها چادر سر کردم. چادر دست و پا گیر است و نمیخواهم شش دخترم مثل من زندگی کنند." دومی دستش را از زیر چادر بالا میبرد و با فریاد میگوید: "ما زنها پا به پای مردان در انقلاب بودیم و شهید دادیم. با حجاب و بیحجاب مبارزه کردیم. حالا اگر بخواهند ما را به عقب ببرند من حتی از دینم بر میگردم!"
ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم. حق ما، حق شماست، مردم به ما کمک کنید. بدون رهایی زن، آزادی بیمعنی است. استقلال، آزادی، جمهوری واقعی! از شعارهای دیگر زنان در آن روزهای سرنوشتساز بود. در آن هشت مارس، زنان پرستار با روپوشهای سفید به خیابان آمده بودند. پرستار جوانی در فیلم میگوید: "زنان وکیل زودتر از همه واکنش نشان دادند. ما هم همین الان باید حرفمان را بزنیم وقتی قانون اساسی را نوشتند، دیگر خیلی دیر است. ما نمیتوانیم در این شرایط کار کنیم. ما برای آزادی و حقوق برابر درهمه زمینهها انقلاب کردیم!
کیت میلت (Millet Kate)، نویسنده و فمینیست معروف امریکایی هم در روز ۸ مارس ۱۹۷۹ در تهران است و پابه پای زنان در تظاهرات ضدحجاب شرکت دارد. او در فیلمی که زنان فرانسوی تهیه کردهاند میگوید: مساله این تظاهرات، تنازع بقا است. ...من اصلاً فکر نمیکردم که این همه زن مبارز و آگاه به جنسیت خود ببینم... حالا زنان ایران در مرکز مبارزه ما در جهان قرار گرفتهاند. کیت میلت البته پس از چند روز از ایران اخراج شد. او در کتاب "رفتن به ایران" مشاهدات خود از تظاهرات زنان در تهران را بازگو میکند.
تظاهرات وسیع و چندروزه زنان علیه طرح حجاب اجباری در اسفند سال ۱۳۵۷ با موفقیت ادامه پیدا میکند و باعث عقب نشینی موقت رهبری مذهبی انقلاب و پس گرفتن حرفشان میشود. اگر که فیلم زنان فرانسوی و سایر منابع موجود را بررسی کنیم و یا با زنانی که فعالانه در آن گردهماییها شرکت داشتند، صحبت کنیم؛ درمییابیم که آن جنبش خودجوش که یکشبه متولد شد و در عرض چند روز هزاران زن را در تهران به خیابانها کشاند، نه از طرف سازمانهای بزرگ سیاسی و اپوزیسیون هدایت شده بود و نه پیوندی تنگانگ و منسجم با زنان اکتیویست چپ داشت که در گروه های مختلف سیاسیفعالیت میکردند.
سازمانهای نوپای زنان هم که در روزهای انقلاب شکل گرفته بودند، با تظاهرات زنان غافلگیر شدند. آنان به علت اختلافات فکری، وابستگیهای سیاسی، نداشتن شناخت و تحلیل درست از جنبش مستقل زنان نتوانستند این جنبش معترض علیه حجاب را در ماههای بعد سروسامان دهند. حتی چند نفر از زنان سیاسی معروف، با زیر سوال بردن تظاهرات زنان و همسو دانستن آن با توطئههای امپریالیستی گفته بودند: "حالا موقع این حرفها نیست و اگر برای حفظ انقلاب، یک چادر هم سرمان کنیم چیزی نمیشود." در آن دوران که زمانه سلطه بیچون و چرای ایدئو لوژیها، روایات کبیر و آرمانشهری بر اذهان انقلابیون بود، فعالیت برای ایجاد چنبش زنان حرکتی انحرافی و به سود امپریالیسم محسوب میشد و حل مسایل زنان و برابری جنسیتی تنها در اتوپیای وعده داده شده میسر بود.
بحث حجابِ اجباری و موافقت یا مخالفت با آن در طول سال ۱۳۵۸ در جامعه و رسانهها ادامه داشت ولی قانونی شدن آن موقتاً متوقف ماند. زنان مخالف، به مقامات و روزنامهها نامه مینوشتند. بیحجابان در خیابانها، از تعرض گروهای فشار درامان نبودند. پس از سقوط دولت بازرگان، سپردن پستهای مهم به روحانیون و محدود شدن آزادیهای سیاسی و اجتماعی، مساله اجباری شدن حجاب دوباره در دستور روز قرار گرفت و در تابستان ۱۳۵۹، به تدریج با بخشنامههای قانونی به وزارتخانهها ابلاغ شد.
اما مقاومت و مبارزه فردی و جمعی زنان در اعتراض به رسمیت یافتن حجاب در ادارات و فضای عمومی، ادامه پیدا کرد. اخراج صدها زن از ادارات و یا بازنشسته کردن آنان، تهدید و بازداشت زنان از پیامدهای بعدی اجباری شدن حجاب بود. در ۱۵ تیر ۱۳۵۹ جمعی از زنان که به نشانه اعتراض سیاهپوش بودند در جلوی ساختمان نخستوزیری جمع و خواستار احترام دولت به آزادی حق پوشش و اجتناب از اخراج و پاکسازی زنان از ادارات شدند. رئیس جمهور بنیصدر در این گردهمایی به زنان اطمینان داد که شخصاً این معضل را در شورای انقلاب مطرح خواهد کرد. در دوشنبه ۱۶ تیر قرار بود که آنان باز در مقابل نخستوزیری جمع شوند. اما تدارک یک ضدحمله و تجمع وسیع مردان موافق حجاب که با شعار یا روسری یا توسری به میدان آمده بودند، زنان را به عقب نشینی واداشت.
متاسفانه جنبش خودجوش زنان علیه ججاب اجباری و کسب حقوق برابر در دو سال اول انقلاب از حمایت جدی و سازمان یافته گروههای اپوزیسیون و جامعه برخوردار نشد. به تدریج در تمام قوانین مدنی به ضرر زنان تجدید نظرشد و آنان رسماً به شهروندان درجه دو تبدیل شدند. در فاصله زمانی نزدیک به سه دهه و صرف بودجههای میلیونی در کنترل حجاب، حفظ و گسترش آپارتاید جنسی در ایران، مبارزه زنان با حجاب اجباری تداوم یافته و همچنان ادامه دارد.
نباید فراموش کرد که زنان معترض به حجاب در ۱۳۵۸ در تهران نماینده تمام اقشار زنان نبودند. آنان بیشتر خواستهای زنان مدرن، تحصیل کرده و شاغل شهری را مطرح میکردند که با شرکت در انقلاب، خواهان آزادی و حقوق برابر در تمام زمینهها بودند. در مقابل آنان اما گروه کثیری از زنان متعلق به اقشار سنتی و مذهبی جامعه قرار داشتند. زنانی که دسترسی به آموزش و اشتغال نداشته و برای اولین بار در زندگی خود با شرکت در انقلابی مردمی از حریم خانه وارد اجتماع و با سیاست آشنا شده بودند. حوزهای که در دوره پهلوی برایشان ناشناخته بود. شرکت در انقلاب، زندگی این دسته از زنان را نیز دگرگون کرد. بسیاری از آنان توانستند در شوراهای محلی تشکیل شده در مساجد، مدارس و بنیادهای اسلامی گوناگون فعالیت کنند. هویت مذهبی و سنتی این زنان تا قبل از انقلاب و غلبه گفتمان اسلامی، هویتی حاشیهای و بیاهمیت بود. اما پس از انقلاب به هویت الهی، اصیل و پرارزش تبدیل گشت. ستایش رهبری انقلاب و جامعه از زنان مومن، محجبه که برای شکست طاغوت به میدان آمده بودند، این زنان را به حفظ هرچه بیشتر هویت سنتی و سمبل آن حجاب، تشویق میکرد. چادر دیگر نه سمبل عقب افتادگی، بلکه نماد ارزشهای اسلامی و بومی در مقابل ارزشهای غیردینی بود. اوج گیری احساسات مذهبی و اسلام ایدئولوژیک در آن سالها باعث شد که حتی بسیاری از زنان بیحجاب هم آگاهانه حجاب را به عنوان پوشش اصیل اسلامی، ایرانی برگزینند.
رهبری مذهبی در مدتی کوتاه پس از انقلاب، توانست حوزه اجتماعی را به زعم خود اسلامی و حجاب را اجباری کند. این سیاست از نقطه نظر مردان مسلمان متعصب، لازمه مشروعیت یافتن محیط خارج از خانه بود تا به زنان و دختران خود اجازه شرکت در زندگی اجتماعی را بدهند. اسلامی شدن حوزههای آموزش باعث شد که مخالفت مردان مذهبی با ادامه تحصیل دخترانشان کاهش یابد. در نتیجه درصد بالایی از این زنان توانستند به آموزش متوسطه و عالی راه بیابند. اگر چه حق برخورداری از تحصیل و حضور در زندگی اجتماعی، برای آنان پیشرفت بزرگی به حساب میآمد، اما نداشتن حقوق برابر در سایر زمینهها به تدریج دلسردی و بیاعتمادی اکثر زنان مسلمان معتقد را به سیاستمداران بنیادگرا بدنبال داشت. به علاوه فقدان یک سیاست روشن و استراتژی مدون از طرف حکومت در زمینه حقوق برابر، افزایش اشتغال زنان و کاهش فقر در میان اقشار محروم، سبب گسترش بیپناهی اجتماعی، رشد فحشا، اعتیاد و بزهکاری در میان تودههای زنان شده است.
با تحولات سیاسی و اجتماعی در پانزده سال اخیر، فصل جدیدی در مبارزات زنان گشوده شد. جامعه ما در سالهای اخیر شاهد تولد، رشد و شکوفایی جنبش جدید زنان بوده است. جنبش فعلی را میتوان بعد از جنبش زنان در عصر مشروطه و جنبش زنان در دهه چهل و پنجاه شمسی برای کسب حق رای، حق طلاق و حضانت فرزندان، موج سوم فمینیستی در ایران نامید. اگر چه هنوز هم بخشی از خواستهای نسلهای قبلی زنان بدست نیامده و بسیاری از حقوق کسب شده مانند آزادی پوشش، حق طلاق، سرپرستی فرزندان و غیره از دست رفته است.
با اوجگیری جنبش اصلاحطلب، زنان با امید تغییر قوانین و بهبود شرایط خود از آنان حمایت کردند. اصلاح طلبان به قدرت رسیدن خود را مدیون رای زنان بودند، اما نتوانستند به وعدههای خود در مورد آنان عمل کنند. درعوض با پند و اندرز دادن، سعی در بازداشتنشان از اتخاذ خط مشی فمینیستی و مستقل بودند. آنان با مطرح کردن تعاریف کلاسیک از جنبشهای اجتماعی، سعی در نفی ابعاد جنبش زنان و محدود دانستن آن به محافل زنان روشنفکر بودند. اما واقعیات موجود در جامعه و تحقیقات سالهای اخیر جامعهشناسان و مردمشناسان نشان داد که در ده سال گذشته نه تنها حساسیت و اعتراض زنان اقشار گوناگون نسبت به سیاستهای زنستیز دولتمردان روزبه روز در حال افزایش است، بلکه آنان با استفاده از تمام روشهای ممکن فردی و جمعی در مخالفت با نابرابری جنسیتی به میدان آمدهاند.
این روزها همه به وجود یک جنبش فمینیستی مستقل از احزاب مردانه در ایران اذعان دارند. در تعاریف امروزی از جنبشهای زنان، آنها تنها منحصر به گروههای فمینیستی با ساختار متمرکر، غیرمتمرکز و شبکهای و یا هوادارانشان نیستند که جنبش فمینیستی را ساخته و آن را به پیش میبرند؛ بلکه تک تک زنانی که با اعتراض وضعیت موجود را زیر سوال بردهاند و یا در راستای توانمندی و پیشرفت شخصی در حرکتند، جزیی از جنبشاند.
جنبش جدید فمینیستی در ایران با برپایی گروههای زنانه، تالیف، ترجمه در زمینه زنان، راهاندازی نشریات، سایتها، سمینارها و کنفرانسها به میدان آمد. به دانش فمینیستی مسلح شد و آن را در جامعه ترویج کرد. با اشاعه گفتمان فمینیستی، از فمینیسم تابوزدایی کرد. توجه هنرمندان، رمان نویسان و سینماگران را به گفتمان فمینیستی جلب کرد. مسایل زنان را به موضوع روز رسانهها تبدیل کرد و در دستور کار دولتمردان قرار داد.
با راهاندازی تظاهرات ۸ مارس و کمپینهای مختلف مانند کمپین ضدسنگسار و کمپین جمعآوری یک میلیون امضا علیه قوانین نابرابر، به خیابان آمده و گفتمان برابریخواهی را ترویج کرده و میکند. گفتگوی رو در رو با مردم در کوچه و خیابان در مورد برابری دیه زن و مرد، اصلاح قانون ارث، بالا رفتن سن قانونی ازدواج، افزایش سن مسوولیت کیفری، حق طلاق و غیره، از اقدامات روزمره زنان فعال در کمپین یک ملیون امضا است. به ویژه موفقیت فمینیستها در گسترش کمپین به مراکز استانها و شهرهای دیگر پیروزی بزرگی برای جنبش محسوب میشود. در ضمن تلاش برای پیوند میان محافل روشنفکری و متخصص زنان با زنان محروم بیپناه و ارائه خدمات حقوقی به این گروه، هرچند در سطحی محدود کنشگران زن را به چهرههای مشهور و محبوب جامعه مبدل ساخته است. در این مورد تنها کافی است نگاهی به لیست فعالیتهای خانمها شیرین عبادی و شادی صدر بیندازید.
دستاوردهای جنبش زنان در سالهای اخیر با پرداختن هزینههای سنگین و تحمل مرارتهای زیادی همراه بوده و هست. با بسته شدن در یچه کوچکی که در زمان اصلاحطلبان به سوی آزادی باز شده بود، فعالین سیاسی، کنشگران زن، دانشجویان معترص، روزنامهنگاران و تمام شهروندان دگراندیش با محدودیتهای جدید و فقدان آزادی روبه رو بوده و هستند. دستگیری و زندانی کردن فعالین زن در دوسال اخیر و به خصوص دستگیری بیش از چهل نفر از کنشگران جوان کمپین یک ملیون امضا در چند ماه اخیر، نشان از گسترش جنبش فمینیستی و پیوستن نسل جدید زنان متولد شده پس از انقلاب بهمن به آن است. زنانی که با سیستم آموزش اسلامی پرورش یافتهاند. اما در تقابل با قوانین برگرفته از شرع، خواهان تغییر قانون بنفع زنان هستند. هم اکنون چهارتن از فعالان جوان کمپین یک ملیون امضا (جلوه جواهری، هانا عبدی، مریم حسینخواه و دلارام علی) در زندان هستند و به یکی از اعضای کمیته مادران (احترام شادفر) شش ماه حکم تعلیقی به بهانه جمعآوری امضا دادهاند. مرضیه مرتاضی لنگرودی، یکی دیگر از فعالین به شش ماه حبس و ده ضربه شلاق (که برای دو سال تعلیقی است) محکوم شده و پرونده چند نفر دیگر از فعالین حوزه زنان با اتهاماتی از قبیل اقدام علیه امنیت کشور در حال بررسی است!
خوشبختانه با شناسایی جنبش زنان ما از طرف مجامع بینالمللی، مدافعان حقوق بشر، سازمانهای زنان سایر کشورها و رسانههای دموکراتیک، مطرح کردن، ارج نهادن و دفاع از آن روز بروز گسترش مییابد و روزانه دهها مصاحبه، گزارش و تحقیق درباره آن تهیه میشود. در این میان فمینیستهای فعال مهاجر و پناهنده ایرانی در کشورهای غربی، نقش پل ارتباطی را بازی میکنند. فعالیتهای زنان ما در زمینههای گوناگون حقوقی، رسانهای، ادبی و هنری جوایز معتبر بینالمللی را نصیب آنان کرده است. اما متاسفانه در زمانهای که شیرین عبادی، شهلا شرکت و پروین اردلا در جامعه جهانی مطرح و قدردانی میشوند، فعالیتهای قانونی و صلح آمیز آنان در داخل کشور با انواع محدودیتها روبرو است. ممنوعیت انتشار ماهنامه زنان و بازگرداندن پروین اردلان (ژورنالیست برجسته، از اعضای کمپین یک ملییون امضا و برنده جایزه اولاف پالمه) از درون هواپیما در هنگام سفر به سوئد برای دریافت جایزهاش از آخرین اقدامات دولت علیه فعالین زن است.
جنبش زنان ما جنبشی دموکراتیک، پلورال و صلحطلب است. گرایشهای فکری گوناگون، اختلاف نظر و استراتژیهای متفاوت در آن به چشم میخورد. ازیک سو شبکههای فعال زنان فمینیست در کنار هم و بدون تدوین برنامهای همگانی برای همکاری درازمدت در حرکتند. ازسوی دیگر جنبش خودجوش زنان علیه حجاب تحمیلی و آپارتاید جنسی در تمام این سالها دست از مخالفت و چالش با انواع فشارها، تهدید ها، سرکوبها برنداشته است. صدها هزار نفر از نسل جدید زنان از هفت سالگی باحجاب بوده و با آموزش اسلامی در مدارس تربیت شدهاند، اما در انتها حجاب اجباری را نپذیرفتهاند!
نسل جدید زنان طبقه متوسط و مرفه شهری با سلاح آرایش، مد و زیبایی، نقد اخلاق و ارزشهای رایج سنتی، زیر سوال بردن روابط مردسالاری و تلاش در زمینه تحصیل و اشتغال به میدان آمدهاند. این دختران جوان با درگیری با مامورین کنترل حجاب و حتی زد و خورد با آنان، مردم رهگذر را به حمایت از خود وامیدارند. پخش فیلمهای تهیه شده از این درگیریها در تلویزیونهای خارجی و شبکه اینترنت، توجه و حمایت جهانی را از آنان بهدنبال دارد. اخیراً دیلیتلگراف در گزارشی از حمایت دو هزار نفری مردم در یکی از محلات تهران از زنانی نوشت، که بخاطر پوشیدن لباسهای رنگی توسط پلیس مورد بازخواست بودند. در این ماجرا دو مامور پلیس زخمی شدهاند.
فاصله زمانی ۲۹ ساله میان هشت مارس ۱۹۷۹ و هشت مارس ۲۰۰۸ وجود دارد. جنبش خودجوش زنان در سال ۱۳۵۷ علیه حجاب اجباری، با سرعتی بی نظیر شکل گرفت، به خیابانها سرازیر شد و با قدرت، رهبری انقلاب را وادار به عقبنشینی کرد. اما به علت نداشتن تشکیلات، استراتژی مدون و حمایت همگانی، مجبور به عقب نشینی و شکست شد. اکنون با گذشت نزدیک به سی سال، هنوز نه مساله حجابِ اجباری حل شده و نه زنان به حقوق برابر در سایر زمینه ها دست یافته اند. در آستانه روز زن و بازبینی حوادث اتفاق افتاده در آن روز در سال ۱۳۵۷، این سوال تداعی میشود که امروزه فعالان گروههای زنان از تجربه نسل انقلاب چه آموخته اند و چه موضعی در قبال حجاب اجباری دارند؟
اکثر فمینیستهای سکولار، از اجباری بودن حجاب و نداشتن آزادی انتخاب پوشش، بطور غیررسمی انتقاد میکنند، اما در ضمن با طرح بحث اولویتها و اینکه کدام یک از مشکلات زنان در این مرحله اولویت دارند، تا به حال از درگیری جدی با مساله حجاب اجباری و تعیین یک استراتژی فمینیستی برای مبارزه با آن سرباز زدهاند. بدون شک محاسبه میزان درگیری احتمالی با دولت و هزینه سنگینی که پرداختن به این موضوع در پی دارد، یکی از دلایل اصلی این سیاست است! اگر چه کنشگران زن برای فعالیتهای دیگر خود نیز با خطر دائمی سانسور، فیلتر شدن سایتهاشان و بازداشت به اتهام اقدام علیه امنیت ملی روبرو هستند.
استدلال دوم در مورد برخورد به حجاب آنست که حجاب مشکل تمام زنان (یا حداقل مشکل زنان مسلمان معتقد) نیست. از آنجاکه هرگز یک همهپرسی دموکراتیک در مورد حجاب انجام نشده است، هیچکس واقعاً نمیداند که چند درصد از زنان ایرانی با آن موافق یا مخالف هستند! بدیهی است که حتی اگر اکثریت زنان به حجاب اسلامی رای موافق بدهند، مخالفان حجاب باید حق رد آن و انتخاب فردی داشته باشند. در شرایط کنونی این مخالفان، حداقل چند ملیون نفر از زنان ایرانی در گروه های مختلف سنی هستند که با انواع روشهای اکتیو و یا پاسیو مخالفت خود را با حجاب ابراز میکنند. اگر که تنها مخالفت لفظی با حجاب را برخورد پاسیو بنامیم، مد پرستی، اغراق در آرایش و نشان دادن موها به قیمت درگیری و زد و خورد با پلیس و زندان رفتن را باید برخورد آگاهانه و اکتیو بنامیم.
در تحلیل فمینیستها، این زنان بدون آگاهی فمینیستی و تنها برای کسب یکی از ابتداییترین حقوق انسانی که حق انتخاب لباس است در حرکتند و جنبش عام زنان را در ایران به وجود آوردهاند. اما به چه دلیل این خواسته انسانی، زنانه و حقوق بشری از نظر فعالان حوزه زنان در اولویت قرار ندارد؟ برای زنان اکتیو ضدِحجاب، آزادی فردی در انتخاب پوشش مانند نان شب واجب و از حقوق اولیه است. نباید فراموش کنیم که این زنان معترض مانند مادران خود در سال ۱۳۵۷بدون داشتن ادعاهای بزرگ و روشنفکرانه، اما با آگاهی کامل از بر حق بودن خود به خیابان میآیند و بدون هیج ادعایی با مبارزه روزانه خود، تابوی حجاب را شکستهاند.
اما سوال دیگری اکنون پیش روی ماست، چگونه است که فمینیستهای مبارز ما در حوزه های گوناگون زنان، تابو ها و مسائل مهمی مانند چندهمسری و صیغه، سنگسار، خشونت خانگی، قتلهای ناموسی، تجاوز به محارم، تجاوز در زندان، رواج فحشا، و دهها معضل دیگر را مطرح، با آن مبارزه کرده و انواع کمپین ها را برای کسب حقوق برابر راه میاندازند؛ اما به طرح و راه اندازی بحث حق ابتدایی انتخاب لباس و پوشش زنان در جامعه بیتوجه اند و آن را به آینده موکول میکنند! و از تعیین یک استراتژی فمینیستی در این مورد سرباز میزنند! موفقیت کمپین هایی مانند کمپین توقف سنگسار و کمپین جمع آوری یک ملیون امضا علیه قوانین نابرابر و پیوستن نسل جدید به آن این سوال را مطرح میکند که چرا فمینیستها در شرایط کنونی با اتخاذ یک سیاست مشابه، به اعلام کمپین یک میلیون امضا علیه حجاب اجباری نمیپردازند؟ کمپینی که بدون شک با استقبال همه جانبه جنبش خودجوش زنان علیه حجاب، حمایت مردم و جامعه بین المللی روبه رو خواهد شد! اکثریت افراد جامعه امروز ایران را جوانان نشکیل مدهند که نیمی از آنان زنان نوجوان و جوانی هستند که به همراه مردان هم نسل خود، خواهان اشتغال، پیشرفت فردی و زندگی در جامعهای آزاد و دموکراتیک میباشند. امروز زنان ما بیش از هر دوره دیگری در تاریخ ایران برای دگرگونی رادیکال نهادهای جامعه و محو فرهنگ مردسالارانه آمادگی و توان دارند.
|
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:17 توسط داود |
بیایید به حمایت از دانشجوی دختر دانشگاه زنجان بپا خیزیم!!!!!!!!!1

با سلام. حتماْ در مورد تحصن دانشجویان دانشگاه زنجان چیزهایی شنیده اید و شاید هم بسیاری از شما دوستان در جریان کامل امر باشید.
حدود دو هفته پیش در پی تعرض معاونت دانشجویی و رئیس کمیته انضباطی دانشگاه زنجان به یک دختر دانشجو تحصنی جهت اعتراض به این مسئله در دانشگاه مزبور رخ داد. دانشجویان طی این تحصن گسترده نخست خواستار برکناری و محاکمه مسول مربوطه و عذرخواهی و استعفای ریاست دانشگاه شدند. ضمنا با توجه به انتصابی کردن روسای دانشگاهها بجای هیات امنا دفتر تحکیم وحدت و جریانات دیگر خواستار عذرخواهی وزیر علوم شدند که خوشبختانه هفته گذشته هر دوي اين موارد محقق شد. اما متاسفانه با توجه به شكست پي در پي غرور آقايان در طي موارد مشابه و پس از حل و فصل و وعده هاي دروغين براي خاموش كردن ماجرا، پنج شنبه گذشته نه تنها جناب وزير علوم با وقاحت تمام دانشجوياني را كه تنها از حق اين دختر دانشجو حمايت كرده بودند متعرض ناميد بلكه دادستاني زنجان عيرغم وعده هاي داده شده دختر دانشجو را بازداشت و جمعي ديگر از متحصنين را به دادگاه احضار كرد.
هم اكنون بيانيه اي در شرف امضا است كه اين دانشجويان تنها نمانند. حداقل كاري كه ما ميتوانيم بكنيم اطلاع اين موضوع به ديگران است. خواهش ميكنم اين خبر را در وبلاگهايتان بگذاريد و از اين دانشجويان اعلام حمايت كنيد.
براي جزئيات بيشتر تعرض،تحصن و بازداشت دختر دانشجو به لينكهاي زير برويد:
http://nl.youtube.com/watch?v=sHDVAx7iFyI&feature=related
http://tahasonzanjan.blogfa.com/post-39.aspx
http://www.if-id.de/New/index.php?option=com_content&task=view&id=1954&Itemid=63
http://www.autnews.eu/archives/1387,04,00010118
ضمنا دوستان فمنيست و مدافعان حقوق زنان را نيز دعوت به حمايت ميكنم....
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:1 توسط داود |